تبليغاتX
 

پنجره های ایرانی

به حسین خدنگ

 

اینکه دقیقن کی همه چیز را ول کردم و رفتم توی نخ پنجره یادم نیست. در حقیقت درستش این است که فکرش یا چه می دانم اشتیاقش همیشه با من بوده. این اشتیاق مثل اشتیاق به چیزهای دیگر نبود. یعنی توی این مورد خاص علاقه به داشتن نبود. بیشترعلاقه به تماشا بود. درست است که وقتی یکهو به فکرش افتادم یعنی تصویر آن پنجره ی معرق- فقط یک پنجره ی خالی معرق بود با شیشه های روشن رنگارنگ- وسط آن همه خرت و پرتی که همیشه ی خدا روی پرده ای توی مغزم در حال عرض اندامند شعله کشید آن قاب معرق گل و مرغ را خریدم اما همان موقع هم می دانستم این اشتیاق طوری است که با هیچ خریدنی درمان نمی شود.

این دفعه خیال کردم هوس یک قاب گل و مرغ کرده ام. آن موقع تا دلت بخواهد از این چیزها جمع کرده بودم. هنوز خانه بوی تازگی جهیزیه ی نوعروس را داشت که شروع کردم به پر کردنش با جعبه های خاتم کاری، پارچه های قلم کار، لاله های عتیقه، و این آخری ها هم انواع واقسام مهره های سنگی  و شیشه. در واقع هر چیزی که به این فکرم می انداخت به جایی ربط دارد. همه را هم از مغازه ی تک افتاده ی کوچکی می خریدم نرسیده به چهار راه ولیعصر که خودم کشف کرده بودم. اوایل هم خیال می کردم خریدنشان برای قشنگی است. حالا که فکر می کنم علی هم حتمن همین فکر را می کرد که زیادی بهم ایراد نمی گرفت. بعد ها فهمیدم علاقه ام به این اشیاء بیشتر رفع یک جور نیاز است. شاید هم بخاطر ماموریت های علی بود و تنهایی های طولانی ام در طول هفته. این تنهایی از آن تنهایی ها بود که آدم هم بهش نیاز دارد هم درعین حال سر کردنش برایش غیر قابل تحمل است. یعنی برای سرکردنش حتمن احتیاج به یک جور دلمشغولی خیلی  خیلی خاص و شخصی هست. دلمشغولی من پیاده روی بود. پیاده روی های هر روزه ی طولانی. حتا روزهای سرد و طوسی ِاواخر پاییز تا اسفندماه  که باران آب جوهای تهران را می آورد بالا و کثافت پیاده روهای سرد را می گرفت سوز و سرما  که جای خود دارد برف و بوران هم امکان نداشت بتواند جلوی پیاده روی های من را بگیرد. از کریمخان تا چهارراه ولیعصراز چهارراه تا میدان انقلاب. این مال وقتی بود که کلاس داشتم اما روزهای عادی هم گاهی همین راه را می رفتم. چرخ خرید را برمی داشتم و راه می افتادم. اگر هم هوا خوب بود هوس می کردم بروم تا ته بلوار و نیم ساعتی بنشینم روی نیمکت های چوبی زیر درخت های کاج چهار فصل پارک لاله. بهانه ام خرید بود اما جز یک کیسه کلم بروکلی یا مثلن سس سویا، باقالی پخته و هر چیز به درد نخور دیگری که انقدر توی یخچال می ماند تا خراب می شد چیز دیگری نمی خریدم. دنبال هیچ چیز خاصی نبودم اما گاهی جوری احساس می کردم پی چیزی هستم که پیدایش نکرده ام که واقعن به سرم می زد خیابان هیولایی ِ ولیعصر را بگیرم و بروم بالا. آن مغازه را هم همینطوری پیدا کردم. در واقع برای من که معمولن به اطرافم بی توجهم پیدا کردن آنجا در حکم کشف بود. کشفی به اندازه ی یک پنجره.  پنجره ی کوچک یک مغازه که بیشتر یک جور معدن عتیقه به نظر می آمد. جایی که بیشتر از هر جا حتا ذهن من اشیا روی هم تلنبار شده بودند. بدون نظم آزاردهنده ای که معمول فروشگاه های شیک امروزی است. آن موقع شاید همین جلبم کرد. شاید هم پیرمرد فروشنده که از بالای عینکی که  تا نوک بینی تیر کشیده اش سر خورده بود آدم را برو بر تماشا می کرد. به هر حال مغازه که همین پیرمرد فروشنده یا آدم دیگری که قبل از او صاحب آنجا بوده روی سردرش نوشته بود "پنجره ی ایرانی" شد پاتق دائم من. وقت هایی هم که پولم ته کشیده بود می ایستادم توی پیاده رو جلوی آن ویترین پر از خرت و پرت عتیقه و تماشا می کردم. کوسن های دست دوز، لاله شمعدانی های کوچک رومیزی، یک جعبه آرایش آینه کاری شده که توی درش نقش یک سوار مینیاتوری داشت و این آخری قاب گل و مرغ را ازآنجا خریدم. بهتر بگویم از آن پاتق تنفس در میان اشیاء غریبه. حقیقتش همین بود. در واقع تمام این اشیا به طرزعجیبی با من، با خود ِخود زندگی من غریبه بودند. شاید به خاطر همین بود که  با دیدنشان احساس آشنایی می کردم. کسانی هم که توی این مدت می آمدند خانه ی ما همین را می گفتند. حالت قیافه و رفتارشان جوری بود انگار آمده اند بازدید نمایشگاه. نمایشگاهی که از راهرو شروع می شد و دامنه ی گستردگی اش حتا می رسید به اتاق خواب و آشپزخانه. برای هر کسی هم دیدنش انقدر جالب بود که خطر فضول جلوه کردن را بپذیرد. مطمئنم برای همه جالب بود. اما برای من نه. برای من بعد از مدتی که دیگر تمام در و دیوار، قفسه های کتابخانه و حتا رویه های مبل ها را پر کرده بودم از سینی های مسی حجاری شده، مهره های رنگی توی قاب شیشه، پرده های قلم کار و جاجیم و ترمه وجود این اشیاء و تنفس در میانشان نه تنها جالب که واجب بود. قسمتی از زندگی و بیشتر از هر چیزی - دیگر حتا  بیشتر از بودن علی- لازم.

پنجره را موقعی دیدم که یک لحظه چشم هایم را بسته بودم تا روی محاسبات مربوط به پول توی کیفم و صندوقچه ی گل میخ داری که  پیرمرد فروشنده تازه آورده بود (هیچ وقت به این فکر نمی کردم که آنها را از کجا می آورد. برای من همه ی آنها از یک جای دور می آمدند. یک جای خیلی دور.) تمرکز کنم. بعد پنجره شعله کشید و تمرکزم نصفه نیمه ماند. مجبور شدم به جای صندوقچه اولین چیزی را که به نظرم شبیه آن کنده کاری های معرق می آمد بردارم. اینطوری شد که آن قاب گل و مرغ  معرق را خریدم و آوردم خانه. علی قرار نبود به این زودی بیاید بنابراین نمی توانستم از شوقی که نگاه کردن به آن پرنده ی ساکت پلی استر شده و شهودی که بهم دست داده بود با کسی حرف بزنم. نمی دانم چه ربطی به پنجره داشت. شاید دوست داشتم ربطش بدهم به این خاطر که بالاخره گل و مرغ چیزی بود که می توانستم بگویم حالا جزئی از کلکسیونم است. پنجره را که نمی توانستم بخرم. آن هم آن پنجره ای که اگر می خواستم با خودم رو راست باشم فقط قسمتی از یک شهود بود. گل و مرغ را توی خیالم جایگزینش کردم و مثل هر چیز دیگری که فکر می کردم به خاطر ربط شان با چیزهایی دور خریده ام ربطش دادم به پنجره ای که مثلن در شهود من در سال هایی دور دختری قجر از آن مرغی را که روی گلی می خوانده تماشا کرده. همین آرامم کرد. در واقع  انگار من در حصار این اشیاء با ربط شان به چیزهایی که به نظر مستحکم و آرام می آمد مثل ساکن کشتی نه چندان مطمئنی بودم که می دانست لنگری بزرگ - و شاید زنگار بسته- به شب  بندری پر از نورهای نارنجی و هیاهوهای شاد پیوندش داده. شب ها که دراز می کشیدم روی کاناپه و سرم رامی گذاشتم روی یکی از همان کوسن ها به همین فکر می کردم. به این که چه تصویر قشنگی بود. شب. آن هم توی بندری که خانه هایش ردیف به ردیف با پنجره هایی رو به دریا ساخته شده باشند.

علی که می آمد با همه ی خستگی به تصویرسازی ها و روده درازی هایم گوش می داد. این اواخر چیزهایی را که حتمن باید بهش می گفتم می نوشتم که یادم نرود. روی این کاغذهای برچسبی رنگی می نوشتم و اگر هم تصادفن روز آمدنش کلاس داشتم می چسباندمشان روی آینه. گاهی ده دوازده تا کاغذ رنگی برچسبی بغل هم ردیف می شد. می دانستم که حتمن می خواندشان. گاهی حتا چیزی هم پایینشان برایم می نوشت. بعد می گرفت می خوابید. فکر کردم نکند شهود پنجره به بودن او مربوط باشد. روزهایی که او بود از ده قدمی خانه پنجره را نگاه می کردم. روشن که بود بیدار شده بود و منتظرم بود. تاریک که بود حتمن یک چیزی خورده بود و دیگر تا صبح بیدار نمی شد. اما به هر حال همیشه می دانستم که برچسب هایم را خوانده، کانال های تلویزیون را زیر و روکرده، روی آینه با رژ لب یکی از آن جمله های عاشقانه اش را برایم نوشته و بدون اینکه حتا دستش بخورد به اشیاء محبوب من که عمدن می گذاشتم جلو چشم پشت پنجره ی تاریک اتاق خواب گرفته خوابیده.

دیگر تمام شب ها را به همین تصویر پنجره فکر می کردم. توی تاریکی دراز می کشیدم  و همینطور که زل زده بودم به مثلث  نارنجی نور که ازچراغ برق توی کوچه می افتاد روی سقف فکر می کردم چه ربطی می تواند باشد بین ذهنیت من و یک پنجره ی مشتعل. هر از گاهی صدای قرقر آب توی لوله های شوفاژ می آمد. آذر ماه بود و هوا طوری شده بود که انگلیسی های می گویند چیلی وسوئدی ها کیلیگ. یکی از همان شب ها بود که یاد عید نوئل افتادم. سال هایی که توی سوئد درس می خواندم یادم است سوئدی ها شب عید نوئل یک فرشته ی برقی  آویزان می کردند پشت پنجره هایشان. با ماشین که از جاده های محصور در جنگل کاج می گذشتی از زیر سقف های شیروانی قرمز انگار هزار تا فرشته ی کوچک رقصنده با بال های باز توی نور تاب می خوردند و دست تکان می دادند. خیال می کردم وقتی که برگردم ایران حتمن یکی از اینها با خودم می آورم وهر جا که زندگی کنم آویزان می کنم پشت پنجره. بالاخره هم نفهمیدم چرا نیاوردم. در حقیقت هیچ وقت حتا نتوانستم یکی از آنها را از نزدیک ببینم. توی آن شب های سرد که بورانش موقتن در کریسمس قطع می شد از تماشای آن ها پشت پنجره یک جور آرامش عمیق به آدم دست می داد. فقط می توانستی به نور و سکونی که پشت پنجره ها بود فکر کنی اما نمی توانستی تصور کنی مال خودت باشند. انگار که این آرامش متعلق بود به همان بازمانده های بلوند و بلند قد وایکینگ ها. کسی نمی داند یک فرشته ی برقی رقصنده  پشت یک پنجره ی ایرانی آن هم در شبی که نوئل نیست چه معنی ای می تواند داشته باشد. شاید برای همین بود که هیچ وقت یکی از آنها را با خودم نیاوردم. شاید خیال می کردم یک فرشته ی خشک و خالی، بدون تاریکی جنگل درشب های عید نوئل و بدون آن مردها و زن های بلوندی که توی نور شمع می نشستند پای کاج ها و هدیه هایشان را باز می کردند مسخره به نظر می آید. اگر آن فرشته را می خواستی باید پنجره را هم قبول می کردی. و تمام متعلقاتش را. نه این که توی طبقه ی چهارم یک پانسیون یک اتاقه زندگی کنی با نیم پنجره ی چوبی اش توی سقف و بهترین دوستت هم پیرمرد داگ واکری باشد که سگ زرد کوچکش را همیشه حتا توی روزهای بورانی می آورد بیرون و توی حاشیه ی پارک زیر ردیف بلوط های یخزده می گرداند. دوست داشت برای بچه های پانسیون دست تکان بدهد. حتا برای کله سیاه ها. دوره ی نامزدی که با علی می نشستیم توی پارک لاله زیاد یادش می افتادم. شاید به خاطر پیرمرد لاغری که با کتری سیارش چای می فروخت و با این که کتری اش هیچ شباهتی به سگ زرد نداشت خودش  به  داگ واکری که از زور تنهایی برای دانشجوهای کله سیاه  دست تکان بدهد آره.

بعد از مدتی که فکر گل و مرغ و معرق و پنجره داشت بی خوابم می کرد دیگرقاب گل و مرغ را نمی گذاشتم روی دیوار بالای کاناپه.  گذاشتمش روی پاتختی اتاق خواب. مطمئن هم بودم اینجوری همان روز اول آمدن می بیندش. بعد می نشستیم و باهم حسابی درباره ی همه ی این چیزها حرف می زدیم. شاید هم اصلن یک بار هم که شده برنامه مان با هم جور می شد و یک ساعتی به یاد آن روزها می نشستیم زیر کاج های چهار فصل پارک لاله. شاید چای هم می خوردیم. بعد من از همه چیز تعریف می کردم و حرف را می کشیدم به چیزهایی که تازه خریده بودم و بعد به پنجره. به این که یک پنجره ی مشتعل بود. گل های معرقی داشت مثل لوتوس های هخامنشی کنده کاری شده. و از توی این گل ها نور می تابید. یک نور عجیب. نوری که مطمئن بودم جایی دیدمش اما نه توی سوئد. تمام بچگی من توی خانه ی بزرگ حیاط داری گذشته بود که قدیمی نبود اما پنجره های سفید ی داشت با جام های کوچک زیادی به شکل مستطیل توی هر لنگه. و غروب های زمستان که از مدرسه می آمدم نور سفید مهتابی های خانه جوری از این جام ها می ریخت بیرون و می افتاد روی موزاییک های شکسته ی لب باغچه  که اگر زور گرسنگی نبود ترجیح می دادم همانجا با کیف روی کولم لم بدهم روی هره و زل بزنم به جام های پنجره. می دانستم خانه خراب شده با این همه بارها دلم خواسته بود بروم  ببینمش. سرم را بگذارم لبه ی هره  و از توی پنجره  نوری را که سال ها تویش در بوی قرمه سبزی و عطر پارچه های خامه دوزی شده  بزرگ شده بودم تماشا کنم. شهود پنجره دیگر حتمن به این یکی ربط داشت. حتا عود و شمع های عطری ای که می خریدم  به عطر پارچه های خامه دوزی شده. فقط مانده بود نور. وقتی که از مدرسه می آمدم بود و حتا توی سوئد هم بود. گیرم از پنجره های روشن وایکینگ های متمدن شده. ولی حالا توی خانه ای که پر بود از خامه دوزی و عطر و مهره و آینه و شیشه...

...

یکی از همان شب ها که علی هنوز نیامده بود (و اگر هم می آمد مطمئنم هیچ متعجب نمی شد) بعد از برگشتن از یک کلاس خسته کننده برای اولین بار به قصد تماشا چند قدم بلند از نرده های محوطه رفتم دور و زل زدم به پنجره های خانه. به این فکر افتاده بودم که هیچ وقت برای تماشا نگاهشان نکرده ام. دو تا پنجره ی مستطیلی ساده بودند بدون هیچ گل چهار پر غرق در نور یا لوتوس های کنده کاری شده با شیشه های نیمه رفلکس که تاریک بود و نور چراغ برق توی کوچه هم طبق معمول مثل یک مثلث پهن شکسته بود توی شیشه. اولش فکر کردم هنوز نیامده. یا آمده و قبل از رسیدن من خوابش برده. بعد رفتم بالا و همه شان را جمع کردم. هم گل و مرغ هم همه ی آن اشیاء غربیه. موقعی هم که می گذاشتمشان توی انباری ته راهرو فقط به پیرمرد صاحب مغازه فکر می کردم. به این که چقدر شبیه پیرمرد داگ واکر بود. باسگ زردی به اندازه ی یک مغازه. به این که کاش می شد همه ی اینها را برایش پس می فرستادم. هر چند دیگر خرید کردن را کنار گذاشتم. پیاده روی هایم را محدود کردم به دور و بر خانه. گاهی هم تنهایی می رفتم تا ته بلوار و مدتی می نشستم روی همان نیمکت های چوبی زیر همان کاج ها و بعد هم برمی گشتم خانه. مدتی که گذشت همین کار را هم نمی کردم. فهمیدم دیگر فقط می روم بیرون که هر از گاهی بایستم جلوی یک ساختمان خیلی روشن و بدون هیچ دلیل خاصی بروم توی نخ یک پنجره.

 

                                                                                                   تهران- آذرماه ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:49  توسط سیما رحیمی |