![]() |
![]() |
|
|
من خواب زیاد می بینم. من به خواب هایم معتادم. به خواب هایم ایمان دارم. مثل وقتی که خواب دیدم ۳۳۰ C افتاد و بعد همه مردند. همه سوختند و فقط جنازه های سوخته ی شان برایشان ماند که آن را روی زمین این ور و آن ور می کشاندند. یا این که خواب زلزله دیدم. هوا آوار شد و ریخت روی سر همه و من دویدم توی ایوان. آوار به ایوان نرسید و من زنده ماندم. اما فردا که بیدار شدم دیدم همه توی بم مرده اند. برای همین هاست که می گویم به خواب هایم ایمان دارم. مثلن خواب دیدم که سیزده تا بچه توی دهی یک آدم برفی درست کردند و بعد آدم برفی شان هر سیزده تای آنها را با یک آدم بزرگ دیگر خورد. بیدار شدم وخوابم را نوشتم. یک هفته بعدش بود که توی سفیلان سیزده تا بچه و معلمشان را شعله های آتش بخاری زمستان بلعیدند. از آن موقع به بعد سعی کردم خواب هایم را ننویسم. من خواب مردن بابا را همیشه می دیدم. بیدار می شدم واز لای در نگاه می کردم که زنده است و خوابیده. اما می دانستم که می میرد. گفتم که، من به خواب هایم ایمان دارم. دیشب خواب تازه ای دیدم. خواب زنی که سرخ بود. همه چیزش، لب، دماغ، چشم ها، روسری و لباس هایش قرمز بودند و این قرمزی هیچ تعجب برانگیز نبود. زن نشسته بود توی اتاقی که قرمز بود. همه ی دیوارها و گوشه کنارهایش قرمز بودند. دوتا کتاب قرمزهم داشت که گذاشته بودشان روی یک عسلی که آن هم قرمز بود. حتا اسم کتاب ها هم قرمز بودند. با این همه می شد خواندشان. اما اسمشان را حالا یادم نمی آید. زن ِ سرخ داشت توی یک قابلمه ی قرمز گوشت چرخ کرده ورز می داد. گوشت ها قرمز بودند. به نظر هم می رسید که خوشحال است از اینکه توی این گرانی به اندازه ی یک وعده گوشت چرخ کرده دارد. اما یکدفعه برگشت به من نگاه کرد و گفت: چقدر غم انگیز است. پس جای عشق چه می شود؟... در پس زمینه ی صورت زن که همینطور به من نگاه می کرد صدای زمزمه می آمد. انگار من نشسته باشم توی ایوان وکتاب حافظ را گذاشته باشم روی پاهایم. خواندم: کی شعر تر انگیزد. بابا از تاریکی ِ توی هال پیدا شد و با من خواند: خاطر که حزین باشد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:5 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور |
|
RSS
|