تبليغاتX

 

خیلی وقته دیگه انتظارهمیشه رو ندارم. با این همه هر شب درست این موقع دلم برات تنگ می شه. از سر بیکاری موهام و ول می کنم رو پشتی صندلی. نه برای اینکه تو دوست داشتی اینطوری ببینیم. برا اینکه احساس کنم دارم درد و از منافذ سرم روی پشتی صندلی می ریزم. درد مثل مارای روی سر مِدوسا ست. تاریکه. سر می خوره روی پارکت وآروم می خوابه. این موقع ِ تاریکی جز من و تو همه می خوابن…

خونه تاریکه. عمدن تاریکش کردم. تو تموم این سالها همیشه خواستم وقتی میآی پیر نباشم.  می ترسم بترسی یا غریبه گی بکنی. کار دیگه ای از دستم برنمی آد. تاریکش می کنم که رشته های سفید و نبینی. شایدم به خاطر اینه که دلم می خواد شبیه عکس قاب خاتم گرفته مون باشم. بی هیچ لکه و تارسفیدی. با همون دهن نیمه باز و دستی که از شونه ی تو آویزون کردم...

درد تاریکه. می ذارم آخرین رشته هاش بریزه رو پارکت ِپشت صندلی. بعد پا می شم برات چای تازه دم می کنم. می دونم مدت هاست  که نخوردی. چایی های شب قبل و تو سینک خالی می کنم. از بس هر شب این کارو کردم سینک قهو ه ای شده. خوبه که هیچوقت  تو نمی آی. نمی خوام این چیزا رو ببینی. زیر سیگاری هم برات گذاشتم. من که می دونی نمی کشم. اما اونم باید بشورم. روش خاک نشسته. می دونی. همیشه فکر می کنم کاش پیپت رو هم باهات می بردن. گاهی انتظاری که تو اشیاست آدمو کلافه می کنه. خاک آلودگی شون و انتظاری که تو بی حوصلگی ِ حضورشونه. خودم مدت هاست دیگه از این انتظارا ندارم. فقط شبا این موقع بیدار می شم و مدام از پنجره کوچه رو نگاه می کنم. یا چند بار چایی های کهنه رو تو سینک خالی می کنم. گاهی شوهرم بیدار می شه. تو ندیدیش. عکسشو دیدی. نیم ساعت قبل از این ساعت ِشب عکسشو روی پادری پشت در می ذارم. می دونم می گی دوست داشتنیه. برا همینم عکسشو روی پادری پشت در می ذارم.

کوچه تاریکه. فقط چراغ برقای تیر ِِ پیچ کوچه روشن ان. یه جور هاله ی نارنجی غمگین روی پرده ها می ندازن. گاهی پرده رو کنار میزنم. فقط اونقدر که یه نوار باریک نور بیفته روی گل فرش . بعد زیر نور میشینم و پاهامو بغل می کنم. گفتم که، گاهی اون بیدار می شه. گرماشو پشت سرم حس می کنم. دستشو می کشه رو بلندی موهام. یا روی فرق سرم. هنوزم گاهی می پرسه: بیداری؟ نمی گم به خاطر اینه که می خوام درد و مثل مار از لابلای موهام در بیارم. فقط توی دلم می گم که منتظرم.

از چشمی در نگاه می کنم. توی طبقه تاریکه. هرشب درست همین موقع توی راهرو می شینم. از چشمی  چیزی معلوم نیست اما عقربه بزرگه  یه تکون دیگه بخوره  بوی تنتو از درز دراحساس می کنم. می دوم زیر سیگار و پیپتو جابجا می کنم. تلفنمو که "نوا" رو تو حافظه اش ریختم با گوشی هاش روی میز می ذارم. حتا با اینکه می دونم وقتی برگردم مثل همیشه دوتا مرد قد بلند از تاریکی راه پله بیرون اومدن و بردنت از روی عادت مثل همه ی این سالها درجه ی اتوماتیک سماورم بالا می برم.

حالا همه چیز آماده است. نامه رو که از زیر در هل دادی زیر  ِپادری راهرو برمی دارم. بوی تو رو نمی ده. بوی زردی کاغذ می ده و انگشت. بوی کهنگی ای که از جمله ی "مجبور شدم برم عزیزم. دلتنگی نکن" انتظاردارم. رو ی کاغذ سفید تازه ای که هر شب از دفتر خاطراتم می کنم می نویسم: "من می فهممت بابا. خیلی وقته دیگه انتظاری ندارم." بعد کاغذو مثل هر شب از زیر در روی پادری، روی عکس ِ لبخند ِ شوهرم می ذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:25  توسط سیما رحیمی |