![]() |
![]() |
|
|
نامه ی برفی - ورنر آسپنستروم
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم نامه ای نوشته شد در برف با پاسخی به سؤالات بسیارت (و از برف اند اسب و سواری که نامه را به سمت درگاه تو می آرند)
حقیقت است که عریانی های دشت غمبارند و شاه در سکوت ِ سرد خود بیدار به من کوهی بده و پژواکی : که چشم به شوق افق های باز تر بیمار...
خواهر ِ اندوه ِ تو هنوز هم ژرف است: برجی از پرنده بر این مزارع بلند خواهد شد و کبوترهای سفید از مه ِ شب عبور خواهد کرد خاطرات خانه های رویا را بنا می کنند وچراغ ها رخشان.
آنچه از باد گفته ای حقیقت بود باد همیشه می آزاردمان کسی صدای پا می شنود کسی صدای انسانی اما همیشه همان باد روبنده است که برف را با برف می آمیزد روز بلند می شود اما چشم به راهان انتظارشان را با هم به سر خواهند کرد بی نوایان بی نوایی شان را و خفتگان در خواب قرارهایشان را به یاد می آرند.
میان ما گرماست می دانم هر چند هر دو آدم برفی شده ایم و آتشی که دست هایمان را به سمت اش دراز کرده ایم هم حتا شعله ای حقیقی نیست کسانی که سال ها زیر طاق یخ بودند از موجی ناگهان فراز خواهند شد و در جان شان عشقی غریب خواهد ریخت سرودی شگفت چون نواری از رگ خونی نمی گذارد که گوش بدارند.
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم تا بگویم من اینجا ماندگارم و سر ِ بازگشت ندارم من شرابی از برف نوشیدم به زنی برفی عشق ورزیدم و از برف اند اسب و سواری که با آنان نامه را به سمت درگاه ِ تو بوسیدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:53 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار |
|
RSS
|