تبليغاتX
 

 

باد آمد و تو را با ملافه های درازی برد

که هنوز بوی خواب می دادند

روی ایوان رفته ی جایت را نگاه می کردم

رفته ی پاهایت

که این آخری ها ورم کرده بودند

کبود و ورم کرده مثل ابرها

و در سکوت از نرده های ایوان بالا می رفتند...

پاهای تو گریه می کردند

و غروب روی پنجه های خشک چنارها می رفت

شب روی پنجه های خشک چنارها می رفت

و صبح روی پنجه های خشک چنارها می رفت

رفته ی جایت ماند

خیسی پاهای ابری ات روی زنگار نرده ها

و کلاغی که روزی سه بار روی هره ی ایوان ما می خواند:

باد آمد و تو را با ملافه های دراز ی برد

که هنوز بوی خواب می دادند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:59  توسط سیما رحیمی |