![]() |
![]() |
|
|
خواب دیدم یک دختر دارم. یک دختر بلند قد با موهای لخت دراز و چشم های درشت سیاه که ایستاده بود پای تختم و داشت لیست خریدی را که برای امروز نوشته بودم پای تخت بلند بلند می خواند. برای همین وقتی شوهرم جلوی آیینه موهایش را شانه می کرد تکان نخوردم. شوهرم موهایش را شانه کرد و شانه کرد و بعد صدایم زد: - بلند نمی شی عسل؟ - بلند نمی شی مامان؟ از ترس دختر دار بودن بلند نشدم. قرار بود امروز دونفری برویم خرید و گشتی هم بزنیم. برای همین شوهرم رفته بود حمام و داشت پای آیینه موهایش را شانه می کرد. غلت زدم و بدون اینکه چشم هایم را باز کنم گفتم: - تو برو خریدا رو بکن من بعدن میام. شوهرم چیزی نگفت. می دانستم که برنامه مان داشت به هم می خورد. دخترم با آن قد بلند و چشم های سیاه با کلماتی که نمی توانستم تشخیص بدهم شروع کرد به شماتت. انگار با آن پاهای بلندش شلنگ تخته می انداخت. بعد لیست خرید را ول کرد روی پاتختی و رفت. صدای پاهای لختش را روی سرامیک ها می شنیدم. شوهرم بدون اینکه چیزی بگوید رفت و در را پشت سرش بست. می دانستم که قلبش را شکسته ام. قلبش را از ترس دختر دار بودن شکسته بودم. بعد بدون اینکه تکان دیگری بخورم دستم را از زیر پتو درآوردم و کشیدم روی چروک های صورتم. از آشپزخانه صدای پر کردن قهوه جوش می آمد. بعدش شروع کرد به راه رفتن توی هال آفتابگیر و من صدای کشیده شدن کف پایش را روی سرامیک می شنیدم. برای همین تا همان غروب، و بعدش غروب های دیگر و دیگر هم بیدار نشدم. نمی خواستم بیدار بشوم. می دانستم اگر بیدار بشوم او، دخترم، دختر قد بلند سیاه چشمم، نشسته توی تاریکی های ته اتاق و منتظر است نه فقط به خاطر شکستن قلب شوهرم، که به خاطر خیلی چیزهای دیگر شماتتم کند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:1 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار مريم روزهاي من ترنج احسان عابدي |
|
RSS
|