تبليغاتX

 

 

ناگهان بی دلیل طوفان شد. میزها و صندلی ها خوردند به هم. همه می دویدند. هیچ سرپناهی نبود. باران شمع هایی را که کاشته بودیم توی گلدان های پاپیتال خاموش کرد. باد پرژکتورها را انداخت روی چمن. باغ در تاریکی مطلق فرو رفت.

...

فردا صبح چند نفری می آمدند که بگردند دنبال من. من عروس بودم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:44  توسط سیما رحیمی |