تبليغاتX

 

 

ماجرای عجیب بنجامین باتن یا چطورهیچ چیز نمی پاید

Nothing lasts

Benjamin Button - The Curious Case of Benjamin Button

 

 

1

اگر می خواهید بدانید کاری که ماجرای عجیب بنجامین باتن با بیننده می کند دقیقن چیست عبارت درستش این است: این فیلم بیننده راتکان می دهد. تکان می دهد و تکان می دهد و تکان می دهد. از این لحاظ بنجامین باتن این استحقاق را دارد که ترسناک ترین (و احیانن غم انگیزترین) فیلم تاریخ لقب بگیرد. البته کشف این ترس و دچار شدن به آن هم کار هر کسی نیست. برای تماشاگر عادی فیلم می تواند به سادگی یک فانتزی بامزه قلمداد شود. برای من نه. از آنجایی که من فیلم را در موقعیت خاصی بود که می دیدم.

 

2

تکرار می کنم که بنجامین باتن را در موقعیتی خاص می دیدم. تماشای  آن  برای من، درست چند روز بعد از پایان بیست و هفت سالگی ام، وقتی که بخاطر درگیری در یک پروژه ی بی مزد و منت ترجمه ی یک کتاب دانشگاهی  شب ها تا صبح بیدار بودم و صبح ها می خوابیدم و در واقع درست مثل بنجامین روزم از شب شروع می شد، و وقتی که به طور خاص تمام این چند ساله ی اخیر را به طرزی دردآور شاهد پروسه ی عمیق و دردناک زوال آدم ها و چیزهایی که دوستشان داشته ام بوده ام  چیزی بیشتر از لازم بود. امسال یعنی در نیمه ی بیست و هفت سالگی و درست روز پانزده مرداد یعنی سالمرگ پدرم من پشت شیشه های نشکن زمان ایستاده بودم و به آن مشت می کوبیدم. آنقدر کوبیده بودم که دست هایم خونی شده بودند. تماشای بنجامین باتن برای من که از پشت آن شیشه های بدون منفذ تمام بیست و هفت سالگی ام را پر از زوال زودرس وجنون آمیز هر چیز و همه چیز می دیدم، برای من که مدت ها بود حتا ناباورانه فهمیده بودم تن خودم هم زوال کوچکی است که بر گرده ی زوال بزرگتری می بالد، برای من که تمام سال های رفته ام پر از زوال های مدام و نفسگیر بود؛ زوال زیبایی مادر، حافظه ی مادربزرگ، جوانی عمو مسعود که قبل از درک لذت شانه ی دست هایش توی موهایم و قبل از مزه مزه کردن شادی داشتن هدیه هایش، مدادرنگی های سی و شش تایی، عروسک های کوکی و شکلات های کیندری که برایم می خرید، مرد، و بیشتر از اینها زوال آرام و آهسته ی پدری که تا  زنده بود توی خواب هایم می مرد و حالا که مرده است توی خواب هایم زنده می شود تا باز بمیرد، دیدن فیلم پرونده ی عجیب بنجامین باتن بیشتر از لازم بود. در نیمه ی بیست و هفت سالگی من تصمیم گرفته بودم رو به زوال بایستم و پیش بروم و دیدن فیلم واقعن عجیب بنجامین باتن می شود گفت سیلی آرامبخشی بود که در این جور مواقع آدم هایی مثل من لازم دارند: چشم هایت را باز کن و تماشا کن؛ هیچ چیز در این دنیا نمی پاید.

 

3

Nothing lasts. تمام فیلم کما بیش سه ساعته ی ماجرای عجیب بنجامین باتن را بدون شک می شود در این یک جمله خلاصه کرد. در واقع گذر زمان و ناپایی تنها notion ایست که قصه ی فیلم حول آن می گردد. و با این همه نمی شود از اعجابی نگفت که تماشای آنچه فینچر با آن این نوشن را  پیش برده و سرانجام درانداخته دچار آدم می کند. در جابجای فیلم گذر زمان و ناپایی هر چیز به شکلی چنان تکان دهنده حضور دارد که دستکم برای من نفس گیر است. کل قصه – که همچنان ممکن است یک فانتزی بامزه به نظر بیاید- اساسا گذر زمان، ناپایایی و مرگ را در پروسه ای چنان اعجاب آور و بدیع به رخ بیننده می کشاند که اندوه عمیق، ترس و احیانن تسلیمی ناگزیر را به دنبال دارد. شبیه این اندوه را من فقط وقت خواندن گیل گمش احساس کرده بودم. همه اینها این احتمال را که نویسنده موقع نوشتن این قصه فقط به فانتزی فکر کرده باشد بعید می نماید. انتخاب یک زندگی وارونه (مثل شب بیدار شدن و صبح خوابیدن من) عمیق ترین معناها را در خودش دارد. چه چیزی بیشتر از یک زندگی وارونه می تواند ملموس بودن و در عین حال جانکاهی گذر زمان و حتا اندوهباری اش را به بیننده نشان بدهد؟ آن هم وقتی که اغلب ما گمان می کنیم نوشن مرگ را می شناسیم. مردن پیرها را دیده ایم و حتا جوان ها را. و زمان ( لغت گذر را به کار نمی برم چون زمان اساسا ناپایاست و ایستایی ندارد و در واقع این اصطلاح یک مغلطه است) در ذهن ما از مفهوم ترسناکش تهی شده است. حتا اگر هزاران سال پیش یونانی ها ساتورنی نامیده باشندش که بچه های خود را می بلعد. به لطف پرونده ی عجیب بنجامین باتن اما این ساتورن داس به دست بعد از هزاران سال بار دیگر قدرت ترساننده و غم افزایش را باز می یابد. (شاهد مشخص این مدعا صحنه هایی از فیلم است که ساعت بزرگ رو به عقب می گردد و کشته های جنگ از خاک بر می خیزند.) اما به خود بنجامین بر گردیم. گورزادی که به گمان همه از مرگ می آید  پیرمرد فرتوتی است که جهان برایش تازگی بچه گانه ای دارد و همین که رفته رفته جوان می شود در واقع با قدم های بزرگ تری به سمت مرگ می رود. خود این سیر معکوس به اندازه ی کافی غم انگیز هست؛ جوانتر شدنی که به سمت مرگ می رود، زیباتر شدنی که در منتها الیه خود نابودی را در انتظار دارد، جهانی که در بهار می بالد تا آخرالزمانی  طومارش را در هم بپیچاند و هزاران تعبیر شاعرانه ی این دستی دیگر که چندان آنها را خوش ندارم. اما همانقدر که گذر زمان (به گفته ی خود بنجامین فقط در ظاهر:Only on the outside) و لااقل در ظاهر او چهره ی کریهی ندارد با زندگی اطراف او چنان می کند که ترسناک ترین وجه ماجرا و هم هنرمندانه ترین نمود  گذر زمان و ناایستایی و عبور دردناک آدم ها را از کنار یکدیگر به تصویر می کشد: در سرتاسرفیلم آدم ها در حال عبور از هم اند. و تکان دهنده، دردناک و در عین حال  زیبا این است که این آدم ها درست در یک زمان خاص، در یک لحظه و یک لمحه به هم می رسند و آنجا که این لمحه تمام می شود وتصویر فرو می ریزد، و آدم ها مثل دو سنگ آسمانی -هر کدام تحت تاثیر یک جاذبه (بخوانید سرنوشت)- از هم در می گذرند تراژیک ترین نقطه ی ماجراست. بنجامین از پیری به جوانی می رسد  و دیزی از کودکی. آنها به مثابه ی دوعاشق در یک زمان به هم می آمیزند و بعد... از هم در می گذرند. و این درگذشتن را قصه ی فیلم و دیوید فینچرآنچنان استادانه به تصویرکشیده اند که برای تماشاگرچاره ای جز تکان خوردن باقی نمی ماند. یکی از تماشایی ترین صحنه های فیلم اتفاقن وقتی است که بنجامین جوان توی آیینه های سالن رقص دست در گردن دیزی جوان می اندازد و می گوید: می خواهم این لحظه را این طور که هستیم ببینم. انگار بخواهد بگوید: می خواهم این لحظه را نگه دارم. و بعد  تصویر فرو می ریزد: فردا هر کسی در جای دیگری است. این معنی آن ناپایایی ایست که فیلم فینچر می خواهد نشان دهد. همان ناپایایی ای که من هم در شب تولد بیست و هفت سالگی ام وقتی درست مثل بنجامین توی آیینه نگاه می کردم به معنای آن فکر کردم.

 

4

شب  تولدم یعنی چند روز قبل از اینکه ماجرای عجیب بنجامین باتن را ببینم درست بین ساعت شش و هفت، و وقتی که توی خانه منتظر رسیدن مهمان های جشن کوچکم بودم برای خودم یک جشن خصوصی ترتیب دادم. یعنی نیم ساعت تمام توی نیمه تاریکی جلوی آیینه با Here It Is ِِِ  لئونارد کوئن رقصیدم. حالا که فکر می کنم به نظرم کار احمقانه ای می آید اما آن موقع تنها کاری بود که فکر می کردم برای نگه داشتن همه چیز می توانم انجام بدهم. توی یک دستم سیگار بود و یک دست دیگرم لیوان و همینطور بارها و بارها با May everyone live, and everyone die اش رقصیدم. یک جور رقص آیینی که آدم برای خدایی جبار می کند. مثلن برای ساتورن. بعد رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم. گریه ام گرفته بود. همان وقت بود که در ناامیدی محض به خودم گفتم: می خواهم این لحظه را نگه دارم.

 

5

ماجرای عجیب بنجامین باتن فیلم زیبای واقعن عجیبی است. فیلمی که من آن را یک شب وقتی که کار ترجمه رو به تمام شدن بود بین ساعت سه تا شش صبح دیدم. وقتی تمام شد سپیده زده بود. با چشم های ریز شده از بی خوابی  از پشت میز بلند شدم و قبل از اینکه بروم توی تختخواب پرده را کنار کشیدم. گل های توی محوطه  بیدار شده بودند و سرمای دم صبح خودش را به شیشه ها می زد. پنجره را باز کردم و نفس کشیدم. گفتم: سلام امروز... و در همان حال داشتم با خودم می گفتم: اما شب من شروع شده است...

 

6

و حالا که فکر می کنم می بینم چقدر خوب است که اتفاقن آخرین فیلمی که قبل از ماجرای عجیب بنجامین باتن دیدم وزن آب بود. بنجامین در یکی از صحنه های فیلم می گوید: Nothing lasts  و دیزی جوابش می دهد: But some things last اما نمی گوید آن چه چیزی است که پا برجاست. صحنه ی آخر وزن آب را من خیلی دوست دارم. جایی که شون پن از پشت هاله ی دود با آن صدای رگه دار می خواند:

 Though they sink through the sea.., they shall rise again…Though lovers be lost.., love shall not.   

: گرچه آنها در دریا غرق می شوند؛ دوباره برخواهند خاست...اگرچه عشاق گم می شوند اما؛ عشق  همیشه پابرجاست...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:50  توسط سیما رحیمی |