تبليغاتX

 

 

دوباره خوابش را دیدم. با همان چشم های درشت درخشان و همان لب های تراش خورده ی زیبا. طعم بوسیدنش هنوز یادم هست. سرم را گذاشتم روی سینه اش و سه بار بلند بو کردم. خندید و گفت: چرا بو می کنی بابا؟ آنوقت نشستم جلوی پایش. زانو زدم پای کارتن اثاثیه ای که معلوم نبود باز کرده بودم یا می بستم. خودم را دیدم که سه تا قطره ی درشت اشک از نوک مژه اش چکید پایین. اول جمع شد و بعد سر خورد روی تیزی مژه و بعد چکید پایین. درست سه تا. انگار بخواهد بگوید که: برای اینکه تو مردی. خیلی وقت است. هیچ وقت دلم نیامد به ات بگویم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:4  توسط سیما رحیمی |