تبليغاتX
 

سلام آقای هدایت. راستش دلم می خواست می توانستم صدایتان کنم صادق خان. شاید هم صادق. چرایش را خودم نمی دانم. انگار صادق صدا کردن شما برایم یک جاذبه ی کشنده باشد. یک وقتی تمرین هم می کردم. اما حتا موقع تمرین هم زبانم نمی چرخید صادق بگویم. یک لبخند زورکی می زدم. بعد توی چشم هایم آب جمع می شد. می گفتم: سلام آقای هدایت. کار بخصوصی ندارم. فقط می گذارید یک  بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟

راستش را بخواهید آقای هدایت من همه جا دنبال شما بودم. دنبال شما آمدن هم مثل صادق صدا کردن تان برای من یک جاذبه بود. در مونپارناث که راه می رفتید دنبال تان بودم. از پله های مترو که می رفتید پایین دنبال تان بودم. در سن ژرمن آن پیشخدمتی بودم که از همه کوچکتر بود و برایتان قهوه ی اسپرسو می آورد. یک بار هم وقتی که تا شامپی یونه دنبال تان کردم برگشتید  و به من لبخند زدید. خوب یادم هست که لبخند زدید. کلاهتان را برداشتید و نگاه کردید به دورها. آنجا که من ایستاده بودم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: سلام آقای هدایت. اجازه می دهید یک بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟

راستش بوسیدن چشم های شما مثل صادق صدا کردن و مثل دنبال تان آمدن برای من یک جاذبه بود. یک جاذبه ی کشنده که نمی دانم از کجا آورده بودم. دلم می خواست مادرتان باشم. بودم؟ نمی دانم. شاید هم من واقعن یک روز، یک جا مادر شما بودم.

- فقط یک بار... فقط یک بار می شود آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟

شما فقط سرتکان دادید. کلاهتان را گذاشتید روی سرتان و برگشتید. آن سال ها در پاریس باران زیاد می آمد. یادم است من یک پالتوی سیاه بلند داشتم که از حراجی خریده اش بودم. دسته ی عینک شما هم شکسته بود. پشت سر شما راه می آمدم و خیس بودم. دلم می خواست بخوانم:

...It’s a rainy night in Paris

اما ساکت می شدم. یادم می آمد که ایرانی هستم. شاید هم خیال می کردم دوباره توی ایرانم. بیست و یک سالم است و دارم از جلوی کافه ی پرنده ی آبی رد می شوم و باز آه می کشم. پس طبیعی بود که هیچ وقت چیزی نخوانم. لب هایم را می گزیدم و می آمدم دنبال شما. از عمارت مکرر کوچه ی شامپی یونه  بالا می رفتید. صبر می کردم تا چراغ اتاقتان روشن شود. بعد دست می گرفتم به دیوارهای سیاه و کثیف  واز پله ها می آمدم بالا. آنوقت بود که می خواندم:    

 ...It’s a rainy night in Paris     

من همه جا دنبال شما بودم. من تا شامپی یونه دنبال تان کردم. یک پالتوی سیاه بلند داشتم و موهای حلقه حلقه. شما فقط یک بار برگشتید و نگاهم کردید.  من دست گذاشتم به دیوارها و آمدم بالا. تصمیمم را گرفته بودم. در زدم. شما نبودید. صدایم را نازک کردم و خواندم :

... It’s a rainy night in Paris..  and harbour lights are low                                           

و بعد تا آخرش خواندم.  یادم است که تا آخرش خواندم. شاید شما آن وقت پشت در بودید وداشتید گریه می کردید. شاید آن شیارهایی که وقتی پیدایتان کرده بودند روی صورتتان بود رد اشک هایتان بودند. با این همه من در زدم. شما نبودید. نشستم پای در. بوی گاز می آمد.

- سلام آقای هدایت. کار بخصوصی نداشتم. فقط آمده بودم بگویم کاش می گذاشتید من یک بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:56  توسط سیما رحیمی |