![]() |
![]() |
|
|
در زخم ام پنهان شده ام. مردم زخم ها را نمی بینند به این عادت دارند که در لخته ای نادیدنی نفس بکشی بگذری از کنارشان با هجوم کلاغ ها موهوم دیگری باشی. فهمیدنش احساسی نگفتنی دارد می توانم بخندم راه بروم زیر پای آدم ها بغلتم زندگی دیگری باشم. آنها زخم ها را نمی بینند. کسی نمی داند بوی زُخمی که در سرم است اینطور دیوانه ام کرده یا بی تفاوتی نگاه آدم ها شاید هم مخلوطی از هر دوی اینها شاید همین که زخم ها را نمی بینند به این عادت دارند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:12 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار |
|
RSS
|