![]() |
![]() |
|
|
مرد تمام شب را نگران تب بالاي زن بود. گاهي مي لرزيد و گاهي هذيان مي گفت. قبلن و در طول زندگي مشتركشان هم گاهي بيماري هاي جزئي به سراغ زن آمده بودند. سر درد، سرگيجه و كسالت. اما آنروز بالاخره و بعد از اينكه اولين باران پاييزي روي برگ هاي خاك گرفته ي شمعداني ِروي تراس شان زد و مرد بيدار شد و ديد كه زن با لباس خواب رفته است توي تراس فهميد كه بالاخره تب مي كند. زن با پاهاي برهنه توي لباس خواب حرير نازكي كه تن لاغرش را در روشنايي طوسي سحر نشان مي داد ايستاده بود لبه ي تراس و به طرز رقت آوري بازوهاي لخت لاغرش را از حلقه هاي لباس به سمت آسمان دراز كرده بود. انگار بخواهد آسمان ابري، دستكم آن تكه اش را كه بالاي تراس خانه ي آنها بود مثل بچه اي كه هنوز نداشتند بغل بكند. مرد اول خنده اش گرفت ولي بعد از ديدن لب هاي بنفش لرزان زن و صورت مثل گچش فهميد كه چه اتفاقي افتاده است. اولش درست مثل يك تكه ي يخ بود. فقط بي صدا آمد توي تخت و خزيد زير پتو. دو دقيقه بعد بود كه ناله شروع شد. و متعاقب آن لرزيدن. در تمام طول زندگي مشتركشان زن هيچوقت آنطور نلرزيده بود. مرد در تمام آن شب كه نگران تب بالاي او بود به ياد آورد كه ازجمله چيزهايي كه خصلت خاص آدم هاست، زن در مورد خودش فقط اين را به او گفته بود: من به سرما خيلي حساسم. وقتي شروع مي شه، اول پاييز و مي گم، درست روز اول پاييز سرما مياد توي دست ها و پاهام و ديگه هيچوقت حتا وقتي زير پتو ام از توشون بيرون نمي ره. مرد آن موقع با خنده گفته بود كه خودش آنها را برايش گرم مي كند اما وقتي كه ناله و لرزيدن زن بالا گرفت فهميد كه نمي تواند كاري بكند. چند تا مسكن و تب بر به او داد و يك چاي كه با عسل مخلوط كرده بود. بعد هم كنارش دراز كشيد و سعي كرد بخواباندش. مرد هميشه گرمش بود. حتا اين موقع سال كاملن بدون لباس و طاقباز روي تخت مي خوابيد و اگر مي توانست گوشه ي پنجره را هم باز مي كرد. تن گوشتين سبزه اش پر از گرما بود. هميشه مدتي طولاني توي رختخواب زن را بغل مي كرد. زن از تماس دست هاي يخ كرده اش با صورت او احساس وحشت مي كرد. خون داغ را كه زير پوست جوان مرد مي رفت با تمام وجود احساس مي كرد اما گرمش نمي شد. تن گوشتين گرم را - انگار با نوعي احتياط - با اندام يخزده اش لمس مي كرد اما مي دانست نمي تواند با آن يكي شود و اينطور، تمام شب را سرد مي ماند. مرد بعد از اينكه نتوانست او را بخواباند به ياد آورد كه يك بار او با اندوهي معصومانه به اش گفته بود: كاش به جاي اين همه لباساي سكسي يه پوستين داشتم كه هميشه مينداختمش رو شونه هام. يه پوستين. جوري كه انگار اصلن جزئي از تنم باشه. ديگر تقريبن به گريه افتاده بود. مرد هم حتا، از داغي تن اش وحشت كرد. پيشاني اش انقدر داغ بود كه انگار چشم ها مي خواستند از چشمخانه ها بيرون بتركند. مرد براي اولين بار حس كرد زن با آن بدن پريده رنگ و هميشه بي دفاعش شعله اي است كه به گرماي آرام گوشتين تن او حمله خواهد كرد. بلند شد و پتوي دونفره را كه حالا فقط روي زن بود از وسط تا كرد و دولايه روي تمام هيكل لرزان او كشيد. گفت: خوب. اينم پوستين. ودر حالي كه تمام درز و گوشه هاي پتو را محكم مي گرفت به زن گفت: اين زير گرم ِ گرم مي موني. بعد هم با خيال راحت دراز كشيد و دوباره گفت: بايد انقدر گرمت بشه كه تب و از تنت بكشه بيرون. پتو نرم و پرزدار و قهوه اي بود و وقتي كه زن توي پرزهايش نفس مي كشيد نفسش داغ مي شد. احساس كرد آن زير اتفاق عجيبي دارد مي افتد. دارد گرمش مي شود. احساس كرد چيزي روي تن اش مثل تن يك خرس حتا راه سرما را سد كرده است. فقط با صداي ضعيفي پرسيد: چيو بكشه بيرون؟ مرد خواب آلوده گفت: تموم تبتو. بعد زن از زير سنگيني پتو دست دراز كرد به طرفش. انگار مي خواست چيزي بگويد. چيزي مثلن مثل ِ نمي خواهم بكشد بيرون. كه پشيمان شد و همانجا زير پوستين، با منافذ بسته شده اش ماند. فردا صبح مرد با صداي خوردن قطره هاي باران روي لابد برگ هاي خاك خورده ي شمعداني بيدار شد. پوستين، قهوه اي، نرم و پرزدار با منافذ بسته و هواي داغي كه مرد ازش مي ترسيد و مي دانست كه آن زير محبوس است كنارش دراز كشيده بود. مرد نگاهش كرد. يك پوستين واقعي بود. و حالا هم حتمن تمام تكه هاي تبش را به خود كشيده بود. مرد انداختش روي شانه هايش. بدون لباس. آنطور كه هميشه بود و به سمت روشنايي طوسي اي كه از تراس مي آمد، انگار دهانه ي غاري باشد رفت. جلوي نور كه رسيد بازوهاي گوشتين گرمش را به سمت آسمان بالا برد. انگار بخواهد آسمان، دستكم آن تكه اش را كه بالاي غار آنها بود بغل بكند. يا انگار بخواهد با اورادي قديمي از خداي محبوبش درخواست كند زن را دوباره از دنده ي چپش، همانجا كه گرم بود و زير پوستين بود متولد گرداند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:24 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار مريم روزهاي من ترنج احسان عابدي |
|
RSS
|