![]() |
![]() |
|
|
نامه ی برفی - ورنر آسپنستروم
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم نامه ای نوشته شد در برف با پاسخی به سؤالات بسیارت (و از برف اند اسب و سواری که نامه را به سمت درگاه تو می آرند)
حقیقت است که عریانی های دشت غمبارند و شاه در سکوت ِ سرد خود بیدار به من کوهی بده و پژواکی : که چشم به شوق افق های باز تر بیمار...
خواهر ِ اندوه ِ تو هنوز هم ژرف است: برجی از پرنده بر این مزارع بلند خواهد شد و کبوترهای سفید از مه ِ شب عبور خواهد کرد خاطرات خانه های رویا را بنا می کنند وچراغ ها رخشان.
آنچه از باد گفته ای حقیقت بود باد همیشه می آزاردمان کسی صدای پا می شنود کسی صدای انسانی اما همیشه همان باد روبنده است که برف را با برف می آمیزد روز بلند می شود اما چشم به راهان انتظارشان را با هم به سر خواهند کرد بی نوایان بی نوایی شان را و خفتگان در خواب قرارهایشان را به یاد می آرند.
میان ما گرماست می دانم هر چند هر دو آدم برفی شده ایم و آتشی که دست هایمان را به سمت اش دراز کرده ایم هم حتا شعله ای حقیقی نیست کسانی که سال ها زیر طاق یخ بودند از موجی ناگهان فراز خواهند شد و در جان شان عشقی غریب خواهد ریخت سرودی شگفت چون نواری از رگ خونی نمی گذارد که گوش بدارند.
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم تا بگویم من اینجا ماندگارم و سر ِ بازگشت ندارم من شرابی از برف نوشیدم به زنی برفی عشق ورزیدم و از برف اند اسب و سواری که با آنان نامه را به سمت درگاه ِ تو بوسیدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:53 توسط سیما رحیمی |
|
|
يك نفر آن سالها گفته بود كه كسى مى آيد. با اين همه فكر كرد كه سالها پيش بايد اينها را از اينجا برمى داشته.هنوز هم مى توانست فكر بكند. دكتر مى گفت قدرت ذهنيش فوق العاده است.همان قدرتى كه هميشه فكر كرده بود مى تواند با آن كار مهمى انجام بدهد... دلش مى خواست تف بیاندازد روى خاكها. بچه كه بود اين كار را زياد مى كرد.هنوز هم يادش مى آمد.آن روزها خودش فكر كرده بود معلم بشود. شايد هم مى شد. اگر جلوى همه ى شاگردها فلكش نكرده بودند... درد از كف پايش شروع مي شد و بالا مي آمد. نبايد به اش فكر مى كرد .شما داريد با اوهامتان زندگى مى كنيد. دخترش مى گفت. و او فقط بايد منتظر مى ماند. منتظر كه اوهامش بالا بيايند؟ نمى دانست چرا نمى فهمد. حالا فقط مى توانست فكر بكند. مثل وقتى كه تا خرخره زير فشار بود.اين جور وقتها فقط بايد سيگار مى كشيد .و حالا نمى توانست. حتا نمى توانست تف بياندازد روى خاكها. فكر كرد سايه ى كسى روى باريكه نور پشت کرکره افتاده.بايد منتظر مى ماند. از دايره اى كه بچه ها بسته بودند و نگاهش مى كردند يادش افتاد به همان بعد از ظهرپاييزى كه براى اولين بار رفته بود آنجا. توى كافه نادرى يك نفر رفته بود روى ميز و بقيه برايش كف مى زدند: كسى نمى آيد؟ در انتظار نبودى وگرنه مى آمد در انتظار نبودى و گرنه مى تابيد ستاره ى سحرى. همانجا حفظش كرده بود. آن روزها هنوز هم بچه بود. تو بگير از آن بچه ها كه سبيل مى گذاشتند . ساعت پدرشان را دزدكي مى بستند دست راستشان و بعد با يك پاكت سيگار اشنو مى آمدند آنجا كه تو بگير جلال را ببينند. چه اهميتى داشت.حتا همين كه بعدها فكر كرده بود نويسنده بشود.مساله اين نبود. مساله تعهدى بود كه تا مغز استخوانش احساس مى كرد. و مساله اين بود كه آن روزها هنوز هم بچه بود... سعى كرد تف بياندازد روى خاكها. بايد اين كار را مى كرد . دخترش مى گفت فلانى حتا به ديوار همسايه مى شاشيد. و فكر مى كرد كارش اگزيستانسياليستى است. اسمش را نياورد. عادتش شده بود. همين چند روز پيش دخترش ايستاده بود وسط هال و داد زده بود خود سانسورى بزرگترين سانسورهاست. اين دخترش را عجيب دوست مي داشت. همه مى گفتند مثل خودش است اما اگر مثل خودش بود اينطور پا مى گذاشت روى همه چيز و لهش مى كرد؟ ياد وقتى افتاد كه ستوان مظفر پايش را گذاشته بود روى سينه ى او و فشار مى داد. همان موقع ها بود كه عاشق شده بود. همان موقع ها دخترش مى گفت كه هنوز هم بچه بوده است. دكتر را از همان موقع مى شناخت. شبنامه هم مى خواند. تازه تازه بنان و سياوش هم گوش مى داد. زنش نوه عمويش بود و توى شهرستان.خوشگل بود. يادش افتاد به ابرويش كه اولين بار از توى آينه ى وانت بار عمو خوب نگاهش كرد . نمى دانست. حالا حتمن منتظر است . و دخترش باز با پيراهن خواب نشسته توى تراس و روزنامه مى خواند. چرا همه چيز را گذاشته بود زير پايش؟ كاش مى توانست روى خاك تف بياندازد . او كه همين كتابهاى خودش را خوانده بود. دكتر كه زندگى و مرگش روشن بود. چرا زير بار نمى رفت؟ نه نمى شد. يادش به دكتر افتاده بود و اينكه آدم مى تواند وقتى ناخن هاى پايش را مى كشند به چيزى – مثلن به دخترش – فكر بكند؟ درد از كف پا رفته بود بالاتر. فكر كرد ذهنش ديگر وحشتناك قوى شده كه به جاى سينه و كمر كف پايش درد گرفته. اگر اينطور بود مثل همانى كه دكتربه اش گفته بود مى توانست با قدرتش بر همه چيز غلبه كند. دستهايش را كه تخت شده بودند كف خاك فشار داد و سعى كرد بلند بشود. دكتر چرند گفته بود. دخترش مى گفت. حالا بيا و به چك هاى برگشتى هم غلبه بكن.. به واريس مادر .. و به كابوسهاى خودم... نشد . دوباره فكر كرد.چيزيش كه نمى شد. از اين مطمئن بود. يك بار موقع پخش اعلاميه دنبالش كرده بودند. يك بارهم توى تظاهرات گلوله خورده بود به شلوار جينش. رى بن بود. اما نه از اين رى بن ها. نه چيزيش نمى شد. فقط داشت خوابش مى گرفت.يك طرف صورتش -همان طرفى كه روى خاك بود- بى حس شده بود. انگار بختك افتاده باشد رويش. از سربازى كه آمد اينطور شده بود. با احمدى و حسن پور توى خوابگاه شب شعرگذاشته بودند و او پريا خوانده بود. يا چه چيز ديگرى يادش نمى آمد. ستوان مظفر خوابانده بود بيخ گوشش و بعد كه افتاده بود پايش را گذاشته بود روى سينه ى او. مثل زنش كه گاهى مى آمد روى كمرش. اما نه اينطور كه خردش كنند. تازه قبل از اينها خیلی لاغر بود. و هميشه التماس مى كرد دنبال اينها نرود. دكتر كه مرد خيالش راحت شد. هميشه كابوس مردنش با او بود. فكر مى كرد خودش هم اينطور مى ميرد. و همه مى فهمند. كه او آن كار مهم را انجام داده... دخترش مي گفت: … Glorious با شمع ها و چراغ ها...اما حالا فقط برايش كتابها مانده بودند كه هرازگاهى روزهاى تعطيل مى آمد مغازه كركره ها را مى كشيد ونگاهى به شان مى انداخت. انگا ر برايش لازم بودند. دخترش داشت مى گفت: نمى خواهى بپذيرى. اين يك عمر است.زنش فكر مى كرد همه شان را سوزانده. نسوزانده بودشان اما انگار آن باريكه نورکه از زیر در پیدا بود آتش بود. گرمش شده بود و واقعن دلش مى خواست تف بياندازد. گفت: من اشتباه نكردم. دخترش اينجا چيزى گفته بود. يا داشت مى گفت كه اگر توى دهانش خاك نبود حتمن لبخند می زد . بعد هم مى رفت جلو و بغلش مى كرد. فكر مى كرد قبولش دارد. يا قبولش داشته است كه جان كنده. وقتى كه خوابيده بود و اخم مى كرد مى آمد نگاهش مى كرد.اخمش را خيلى دوست داشت . گفته بود يا داشت مى گفت: همين اخمت دلمو مى سوزونه. همين اخمت مى گه ... ديگر ذهنش يارى نمى كرد. دوباره سعى كرد بلند شود واز زير در دو لنگه و الوارها خودش را بكشاند بيرون. اگر دهنش پر از خاك نباشد روى زمين تف بياندازد و بگويد از فردا شاگرد نيمه خلش جلال آن در و تخته ها را براى هميشه از جلوى صندوقچه بردارد. هيچ كس ديگر آن كتابها را نمى ديد. هيچ كس ديگر آن كتابها را به ياد نمى آورد. دخترش هم هميشه همين را مى گفت. حالا به ياد آورد. و سعى كرد بلند شود. نتوانست. بايد منتظر مى ماند. يك نفر آن سالها همين راگفته بود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:19 توسط سیما رحیمی |
|
|
باد آمد و تو را با ملافه های درازی برد که هنوز بوی خواب می دادند روی ایوان رفته ی جایت را نگاه می کردم رفته ی پاهایت که این آخری ها ورم کرده بودند کبود و ورم کرده مثل ابرها و در سکوت از نرده های ایوان بالا می رفتند... پاهای تو گریه می کردند و غروب روی پنجه های خشک چنارها می رفت شب روی پنجه های خشک چنارها می رفت و صبح روی پنجه های خشک چنارها می رفت رفته ی جایت ماند خیسی پاهای ابری ات روی زنگار نرده ها و کلاغی که روزی سه بار روی هره ی ایوان ما می خواند: باد آمد و تو را با ملافه های دراز ی برد که هنوز بوی خواب می دادند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:59 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار |
|
RSS
|