تبليغاتX

 

 

چرخ فرغون با هر تكان روي آسفالت ناصاف كوچه جير جير مي كرد. با هر دو

دست محكم دسته هايش را گرفته بود و چادرش را با دندان نگه داشته

بود. اين دفعه ي چندم بود كه مي آمدند. اسباب و اثاثيه ي درشت را بعد از

تاريكي و با عجله با يك وانت بار كرايه اي فرستاده بود و حالا تا صبح نشده خرده

ريز ها را كه توي حياط  و روي تل گل آلود برف توده شده بودند با حوصله و به

ترتيب توي فرغون مي چيد و راه مي افتاد. بچه ها، خواب آلوده و خسته، هر كدام

يك طرفش راه مي رفتند. بچه ي كوچك تر چادرش را چسبيده بود. هر بار سر

كوچه كه مي رسيدند نگه مي داشت. چادرش را كه تقريبن افتاده بود روي شانه

ها روي موهاي لخت سياهش مي كشيد و با چشم به در نيمه باز آهني اشاره مي

كرد: "اوناها. بينين. ديگه تموم شد."

بچه ي بزرگ تر پرسيد: "چند بار ديگه بايد بيايم مامان؟"

جير جير چرخ را دوباره راه انداخت. از گوشه ي چشم نگاه كرد. ماه افتاده بود

توي جوي آبي كه از كنار پياده روي كوچه ي دوم رد مي شد و بچه ي كوچك تر

تقريبن خواب رفته بود. سرش روي شانه اش آويزان بود و دنباله ي چادر توي

دستش مشت شده بود. گذاشت چادرش بيفتد روي شانه ها وبا صداي بم طوري

كه سعي مي كرد زياد بلند نباشد خواند: "چراغ  ِخونه ي بابا.. عزيز دردونه ي

بابا.."

دفعه ي قبل هم همين را خوانده بود. هر دفعه نزديك  در كه مي رسيدند تا سايه ي

چمباتمه زده پشت منبع نفت كنار ديوار را كه چيزي مثل سيگار بلندي به لب داشت

نديد بگيرند چيزي، هر چيز كه يادش بود براي بچه ها مي خواند.  بعد رسيده نرسيده

با پنجه ي پا ي سفت شده از سرما در آهني بزرگ را هل مي داد تو.

فكر كرد صداي باز و بسته شدن پنجره اي را شنيده. از وقتي كه راه افتاده بودند

هيچ پنجره اي باز نشده بود. و هر بار يكي از بچه ها خواسته بود چيزي

بپرسد سنگيني بار را انداخته بود روي  دست چپش تا انگشت سبابه ي دست

راست را فشار بدهد روي لب هاي قلوه اي پُرش. دهنش طعم تلخ چادر مي داد و

گوشه ي چادر توي دهن خيس و سنگين بود. به در كه رسيدند يك لحظه صداي

چرخ هم ايستاد.

مرد، دراز و تكيده، همانجا يك وري به منبع نفت كنار ديوار تكيه داده بود و نور

چراغ برق پيچ كوچه از پشت نوك سبيل هاي بورش را روشن مي كرد. حس كرد

حالش به هم مي خورد. انگار بوي نفت توي صورتش مي زد. قبل از اينكه بالا

بياورد در آهني نيمه باز را با نوك دمپايي جلو بسته اش باز كرد و هيكل درشت و

پُرش را با چرخ و بچه ها هل داد تو. جيرجير چرخ توي كومه ي برف سفت

شده كه اسباب و اثاثيه ي تازه اطرافش پراكنده بود خاموش شد. بچه ها را با

خودش نشاند پاي چاهك حياط.

داشت عق مي زد. با رنگ پريده توي تاريكي به بچه ها نگاه كرد و گفت: "اصلن

نترسيد يه دورديگه مونده." بعد با دست هاي زبر بزرگش سرشان را چسباند به

سينه اش. گفت: " نترسيد. خودم بقيشو ميارم." 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط سیما رحیمی |