تبليغاتX

  

 

 

رو ي جاي خالي پاها

 

درپالتوام نفس كشيدم

 

نشستم روي پل ِكارل گوستاو

 

بدون اينكه تو باشي

 

وقتي كه برف مي آمد.

 

ماهيچه ام بوي خون يخزده مي داد

 

نرده ها آب مي شد

 

در بخاري كه از قطار ِزير پل بلند شده بود

 

به نرده تكيه مي دادم

 

هرروز گم شده بودم

 

در نقطه ي ريل ها و جايي دور

 

بدون اينكه تو باشي

 

وقتي كه برف مي آمد

 

 

 

وقتي كه برف مي آمد،

 

يخ زد بوي موهايم

 

بالا رفت از گلويم برف

 

در پالتوام مردم

 

بدون اينكه تو باشي

 

وقتي كه برف مي آمد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:9  توسط سیما رحیمی |