![]() |
![]() |
|
|
مدت ها از وقتي كه تماشاي رقص فيونا و مي مي درماه ِتلخ به گريه ام انداخته مي گذرد. حالا ترانسيلوانيا را ديده ام. نمي خواهم درباره ی این فیلم آخری، درباره ي شگفتي اش و دستكم حالا چيزی بنويسم. مي خواهم از رقص بنويسم.از يگانگي اندوه تن و دنيا. از جنونی كه توي تكان دست و بازو هاست. رقص ِ فرشته ی فیلم ترانسیلوانیا( این اسمی است که من دوست دارم به آن زن بدهم) از دید من ادامه ی بی منطق رقص تلخ می می و فیونا ست.اپیزود دومی برای فیلم ِکوتاه رقص: رومن پولانسکی. دوستی که بعد از آن گریه ی طولانی به اش زنگ زدم( یا او به من زنگ زد. نمی دانم) علت گریه ام را نمی فهمید. به نظرش ماه تلخ فیلمی درباره ی حرص و طمع بود. (این را اتفاقن اسکارهم درصحنه ی پایانی فیلم می گوید) . بعدها که دوباره و بارها ماه تلخ را دیدم فهمیدم که آن دوست پشت سکوت و بهتش از گریه ی من فکر دیگری هم کرده . مطمئنن همان فکری که خود پولانسکی موقع ساختن ماه تلخ می کرد: فیونا و می می شبه ِهمنجنس گرایانه می رقصند. می رقصند که به نایجل و حتا اسکار بگویند آن که تو را فریب داد من را هم فریب داده. آن که به خاطرش به من خیانت کردی ، به خاطر ِهمین او به تو خیانت می کنم. این احتمالن همان چیزی است که کارگردان خواسته نشان بدهد. اما من فکر می کنم اینجا دور از چشم پولانسکی و همه اتفاق ِ عظیم دیگری هم افتاده. من رقصیدن را دوست دارم. تقریبن هیچ وقت نشده موسیقی بشنوم و احساس نکنم چیزی جایی در اعماق روحم موج برداشته و دارد مثل خیزاب بلند می شود. در خانواده ای بزرگ شده ام که تقریبن همه ی زن هایش می رقصیدند. در غم و شادی، موقع دیدن هم یا خداحافظی می رقصیدند و گاهی میان رقص همدیگر را بغل می کردند و گریه می کردند. زن های خانواده ی ما زبان تن را بلد بودند. بلد بودند که چطور اندوه شان را شکل ببخشند و با ستون بدن ها در هوا، مثل اسلیمی یا گل های فرش ترسیمش کنند و رها شوند از بارش. بعد از این که ماه تلخ را دیدم فهمیدم فقط خاله ها و مادربزرگان دور من نبودند که این کار را می کردند. زن ها ی همه دنیا همیشه اندوه شان را رقصیده اند. زن میوه ی اندوه است. شیرین و تلخ. و در تمام طول تاریخ، محکومیت، تحقیر، و احساسات رقیق زنانه یادش داده اندوه و عشقش را شیرین و تلخ برقصد. اما چیزی که در ماه تلخ اتفاق می افتد باز فرای اینهاست.چیزی که آن رقص ِ تلخ را شکوهمند می کند البته به اشتراک گذاشتن اندوه فیونا و می می است از بی عشقی و خیانت. در آن دست و پاهای ظریف رنجی موج می شود که عمرش از فیونا، می می و ماه تلخ بیشتر است. عمرش به اندازه ی دنیاست. درهمه جای دنیا هست. در ترانسیلوانیا هم هست. وقتی که فرشته ی شکوهمندش، آن طور جنون زده از عشق می رقصد. اما رقص ماه تلخ جز شکوه سهمی هم از نقطه ای آنچنان تراژیک دارد که می شود به خاطرش گریه کرد. چیزی که مطمئنم مادربزرگان دورم هم تمام تاریخ را به خاطر آن رقصیده اند. وقتی که با شلیته های پرچین روبروی هم می ایستادند و( آن طور که زن های ایرانی می رقصند) سعی می کردند کوچکترین اجزاء حرکات همدیگر را تقلید کنند، در ناخودآگاهشان حسی از مبارزه جویی بوده. تلاشی دردآلود برای بیدار کردن همه ی زیبایی های خفته . تلاشی دردآلود برای زیباتر بودن از آینه ای که مقابلت رفتارت را تکثیر می کرده. و تلاشی دردآلود برای یکی شدن بیشتر با زیبایی ِخداوند( در آیین های باستان رقص طریق ِنیایش بوده).
برای اندوه زنی دیگر که مقابل شان رقصیده می رقصند. برای عشق می رقصند. و همیشه، بی آنکه بدانند برای مبارزه جویی با آنی که مثل خودشان مستوجب عشق است می رقصند. همدردی و مبارزه جویی پارادوکسی تراژیک است. همان دو چیزی است که فیونا و می می به خاطرش رقصیدند. و همان دو چیزی است که من، در صحنه ی رقص آنها بخاطرش گریه کردم. ... من رقصیدن را دوست دارم. از خاندان ِ دوری هستم و دلم می خواهد یک روز با همه ی زن های دنیا بخاطر عشق، بخاطر اندوه، و در ناخودآگاهم به خاطر تلاش دردآلودی برای بیدار تر کردن زیبایی های خفته برقصم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:24 توسط سیما رحیمی |
|
|
MARSKVÄLL Harry Martinson Vårvinterafton och tö. Pojkarna ha tänt en snölykta. För den som for förbi i rasslande kvällståget skall den stå som ett rött minne i tidernas grå, ropande, ropande ur risiga skogar i tö. Och aldrig kom resanden hem, men i lykta och stund låg hans liv. شب ِ ماه ِ مارس هري مارتينسن در غروب بهار و اعتدال هوا بچه ها فانوسي برفي گيراندند براي آن كه در قطار ِنالان ِ شب از راه مي آمد ياد پوسيده اي در گذروقت جاري ماند. لرزان در هواي بهار از ميان شاليزار... مسافر هرگز به خانه بازنگشت اما زندگي اش در فانوس و در لحظه باقي ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:16 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور لحظه عبور انجمن حمایت از کودکان کار |
|
RSS
|