|
دنیا منو ناامید میکنه. و تو امیدوار. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 توسط
|
|
دزدیده چون جان میروی، اندر میانِ جان ِ من.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 3:23 توسط
|
|
حوصلهی کاسه سفالیم لبریز ِشیر گرمی چنان سفید، رها شده رو رُف ِ روشن عمارتی نورگیر، به شهر ِ بی فصل، بی زمان، بی جنگ، بی غارت، بی تاریخ، بی دینی، بی جغرافیا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 16:9 توسط
|
|
خداوند شبان ِ من است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 8:39 توسط
|
|
چون تو روشنی، همهی ظلمات روشن است.
معارف- بهاءِ ولد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:47 توسط
|
|
فقط تو اِندیوروی من باش. منو ببر به جاده هایی که قبلا یه بار رفتیم. بدون اینکه حالا هیچ کدوممون یادمون بیاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:36 توسط
|
|
Enduro دیگه دوست نداره از هیچ ماشینی جلو بزنه. دلش میخواد بخاری ماشینو زیاد کنه، یقه سفید اسکیشو تا روی چونه بالا بده، و تا آخر عمر درحالی که برای ماشینای کوچیک رنگی که از کنارش رد می شن دست تکون میده، گوش بسپاره به صدای سرخوردن چرخ رو سفیدی برف جادهها... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:53 توسط
|
|
اونوقت گوگو به شفرد گفت: بیا بغلم عزیزکم. دنیا جای قشنگتری میشد اگه همهی آدما میتونستن صدای قلب همدیگرو بشنون.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:42 توسط
|
|
تو یکی از طبقههای یه آپارتمان بلند تو تهران یه پرنده هست که روزی هَف بار به عشق ِ تو میخونه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:23 توسط
|
|
درخت ِ پیر آرام آرام در آسمان حل شد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 22:54 توسط
|
|
ظهری سرکار چند دقیقهای میخوابم.خواب میبینم که در قطاری پر از نور آفتاب به سمت غرب میروم. اتاق پر از بوی پاککنهای میلان و مدادهای تازه تراشیده است. بیرون قطار آویشنها و گَزَنهها زیر نور به رشد ابدی خود ادامه میدهند. آنقدر که قطار را در برمیگیرند و گوسفندهای سفید و صورتی ِ روی پاککنهای میلان را برای همیشه زیر برگهایشان محو میکنند. بیدار که میشوم گَرَنهها روی سینهاماند. قطاری که در بچگی ما را به سمت خانهمان میبرد، با گوسفندهای مهربان و بچههای خندانش، زیر کپهای از برگهای تیغدار دفن شده است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 18:5 توسط
|
|
نشسته باشی رو سقف آخرین خونهی یوش و بادُ تماشا کنی که چطور صدای کف زدن برگای درخت تبریزی رو با خودش به دره های مجاور میبره... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 22:57 توسط
|
|
آنلی پشت پنجرههای مشبک ایرانی لبخند زد. مه از قلههای یوش پایین آمد و آرام، شانههایش را پوشاند. بعد از تحریر: ولی لبخندم را نپوشاند. چون تو شادمانی ِمنی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 16:9 توسط
|
|
۱ کوچهی ما سرپایینیای بود که به خیابانی عجیب میریخت: خانهی معشوق در دلتای رود.
۲ کراواتت را با رنگ ِ چشمهایت سِت کن باد که بیاید از تمامی منظرهها هیچچیز به جز رنگ باقی نخواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 17:33 توسط
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:4 توسط
|
|
از همهی خوابام اونیو بیشتر دوست دارم که تهش یه صدای سفید همینطوری از اون بالا میگه: بیا، در بازه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 توسط
|
|
آه ای خداوند جان فاختهی خود را به جانور وحشی مسپار...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:3 توسط
|
|
...Like a terrible fish
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:20 توسط
|
|
سرتو تکیه بدی به صندلی و یه نسیم سرد از روبه رو بخوره تو صورتت. آفتاب اول صبح زمستون باشه و گُله به گُله برفی که معلوم نیست مال آخر اسفنده یا اول دی دو طرف جاده. از صندلی پشتی یه نفر انگشتاشو بذاره رو بناگوشت و همینطوری هی نوازش کنه. بگه: خوب خوابیدی عزیزم؟ بگی: خواب بدی دیدم. نه سال بود. بگه: یه کم جلوتر که بریم دو طرف جاده همش پر گَوَنه. آفتاب مستقیم میتابه و این ضبط جی وی سی قدیمی شروع میکنه راستپنجگاه خوندن: ای نفس ِ قدس ِ تو احیای من...
همینطوری بخونه و نوازش کنه. تو دوباره خوابت ببره و هیچوقت نفهمی کی راننده ی ماشینه و کی پشت سرت نشسته. فقط انگشتهای اون که رو فرمون ضرب گرفته با انگشتهای اون که رو بناگوشته هر دوتاش یه بوی غریبی مثل بوی توتون کاپتان بلک بده... پشت پلکات همه چی سفید باشه. مثل برف. مثل برفِ دو طرف جاده.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 9:45 توسط
|
|
1 ابر ِ پالتویت هر دوتایمان را پوشاند: بارانی باستانی آمد.
2 ابر ِ پالتویت هر دوتایمان را پوشاند: از آنجا که قبلن یک بار گمشده بودیم هیچ کس در ابر دنبالمان نیامد.
3 ابر ِ پالتویت هر دوتایمان را پوشاند، کراواتت را با رنگ چشمهایت سِت کن شهر تاریک است در ابر ِبرفآلود فانوسها و رودخانه ای آبی، آبی، آبی میخواهم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:23 توسط
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 20:11 توسط
|
|
گفته بود: من اون رگه ی طلای وسطشو میخوام.
... ... مدتی است از پشت شیشه ی نورگیر خانه صدای پرنده میآید. نور از خرابه ی شانههایم رد میشود و، همانجا روی کاشی آبی میماند...
:Tasks .Shape, trim, face and cut marble or stone preparatory to setting
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 8:51 توسط
|
|
گفت: یه قصه برام بگو. گفتم: چی؟ گفت: یه قصه برام بگو. برایش قصه ی ساداکو را گفتم: همون دختر دوازده ساله ی ژاپنی که تو هیروشیما به دنیا اومد. وقتی دوازده سالش بود تو یه مسابقه ی دو زخمی شد و خاک آلوده به رادیو اکتیو رفت تو خونش. دوستاش تشویقش کردن هزارتا درنای کاغذی درس کنه. یه افسانه ی ژاپنی هست که میگه اگه کسی هزارتا درنای کاغذی درس کنه یکی از آرزوهاش برآورده میشه. اونم آرزو کرد زنده بمونه. اما فقط تونست ۶۴۶ تا درنا بسازه. بعدشم مرد. گفت: یا علی! فقط گفت یا علی. من قیافه اش را ندیدم. توی یک جای تاریک بودم که از پنجره ی باریک نزدیک سقفش نور میآمد. نور روی شانههایم بود. ایستاد. مکث کرد. بعد آرام و شمرده گفت: خوب. حالا یه قصه ی تازه بگو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 22:35 توسط
|
|
فصل ایوب کتاب مقدس را تا به حال دوبار خوانده ای. بار اول با خشم و اندوه؛ بار دوم با آمیزه ای ازبهت و احترام. بخوان. یک بار دیگر بخوان. و این بار با عشق...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 13:17 توسط
|
|
چمدانم را مثل همیشه بسته بودم. طوسی ِ روشن بود. معهود شده بود بروم دیدن مردی که همه ی مردهای زندگیم بود. دیر شده بود اما منتظرم می ماند. عینکش همان دسته فلزی قدیمی. نصف تنش چاق و نصف تنش لاغر. و سبزه ی یک دست. رفتم. تا چشمش به من افتاد پرسید: پولو آوردی؟ گفتم: آره. گفت: فردا دارم می رم. گفتم: می دونستم. برگشتم. فقط نمی دانستم چر ا چمدانم را برده بودم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 13:49 توسط
|
|
و گفت: هر كه خداي را شناخت غرقه گشت به درياي اندوه و شادي.
تذكرة الاوليا- ذكر سهل بن عبدالله تستري
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 19:57 توسط
|
|
اگر در پنج سالگی، سوار بر شورلتی شکلاتی رنگ که همیشه ی خدا فقط چند قدم از بمب های صدام جلوتر بوده، از لرستان به تهران و از تهران به کرمان سفر کرده باشی حتمن باید گذرت به باغ شاه نعمت الله ولی ِ ماهان افتاده باشد. حتمن با دامن چین دار زیر درخت های بید بزرگش رقصیده ای. حتمن عکس خودت را توی حوض پله پله ای که فواره های گل سرخ دارد دیده ای که خوب می چرخد. عکس او را هم. که حتمن دست زیر چانه از توی آب رقصت را زیر بیدهای باغ تماشا کرده. بعد دستش را از زیر چانه برداشته و با طمأنینه برای محررش خوانده: بنویس... ما خاک ِ راه را به نظر کیمیا کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 22:23 توسط
|
|
اگر در پنج سالگی، کتاب فارسی کلاس اول زیر بغلت، سوار بر شورلتی شکلاتی رنگ که همیشه ی خدا فقط چند قدم از بمب های صدام جلوتر بوده، از صف دراز پمپ بنزین و باربندهای پر از اثاث و صداهای آژیر خطر رد شده باشی، کمی، فقط کمی جلوتر ساختمانی را دیده ای یک طبقه و پریده رنگ که سقف شیروانی و پرچم ایران دارد. این ساختمان تابلویی داشت که فقط یک کلمه را می شد رویش خواند: مدرسه. اگر کتاب فارسی کلاس اولت را خوب ورق زده باشی عکس این ساختمان را دیده ای که تویش کشیده اند تا همیشه یادمان باشد مدرسه چه جور جایی است. خودش را اما، وقتی فقط چند قدم جلوتر از بمب های صدام ازش رد می شدی و می گذشتی برای همیشه تعطیل کرده بودند. ساختمانی همیشه تعطیل. با پناهگاه های تاریک و، با نیمکت های چهارنفره اش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:21 توسط
|
|
رفتم. نور مهتابی ها مثل همیشه از جام های کوچک پنجره ی سفید بیرون می زد. در زدم گفتم: ببخشید. من دختر صاحب خانه تان هستم. می شود یک نگاهی به توی خانه بیاندازم؟ زن چپ چپ نگاهم کرد. همینطوری چپ چپ نگاهم کرد. گفتم: ببخشید. همیشه اشتباهی می آیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:13 توسط
|
|
خنده دار است. بیست و هشت سالم شده و هنوز هم ذهنم درگیر آن پرسش بنیادین گیل گمشی است که در ده سالگی درگیرآن بودم: چرا آدم ها می میرند؟ هیچ جوابی نیست. صدای سکوت را می شنوم. و یک صدای دیگر: صدای پای گیل گمش را، که با آهنگی منظم به سمت بارگاه اوته نه پیش تیم ِ دوردست، در شن های ظلمات فرو می رود و بیرون می آید...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:21 توسط
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
برزخ جن و پری سخن دیباچه وازنا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|