![]() |
![]() |
|
|
غروب غم انگيزيست. بچه هاي خوب روزنامه پراكنده شده اند. من هم آمدم ليوان سفالي و خاطره هايم را برداشتم. و رفتم كه بروم يك جاي ديگر...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:43 توسط سیما رحیمی |
|
|
خواب دیدم یک دختر دارم. یک دختر بلند قد با موهای لخت دراز و چشم های درشت سیاه که ایستاده بود پای تختم و داشت لیست خریدی را که برای امروز نوشته بودم پای تخت بلند بلند می خواند. برای همین وقتی شوهرم جلوی آیینه موهایش را شانه می کرد تکان نخوردم. شوهرم موهایش را شانه کرد و شانه کرد و بعد صدایم زد: - بلند نمی شی عسل؟ - بلند نمی شی مامان؟ از ترس دختر دار بودن بلند نشدم. قرار بود امروز دونفری برویم خرید و گشتی هم بزنیم. برای همین شوهرم رفته بود حمام و داشت پای آیینه موهایش را شانه می کرد. غلت زدم و بدون اینکه چشم هایم را باز کنم گفتم: - تو برو خریدا رو بکن من بعدن میام. شوهرم چیزی نگفت. می دانستم که برنامه مان داشت به هم می خورد. دخترم با آن قد بلند و چشم های سیاه با کلماتی که نمی توانستم تشخیص بدهم شروع کرد به شماتت. انگار با آن پاهای بلندش شلنگ تخته می انداخت. بعد لیست خرید را ول کرد روی پاتختی و رفت. صدای پاهای لختش را روی سرامیک ها می شنیدم. شوهرم بدون اینکه چیزی بگوید رفت و در را پشت سرش بست. می دانستم که قلبش را شکسته ام. قلبش را از ترس دختر دار بودن شکسته بودم. بعد بدون اینکه تکان دیگری بخورم دستم را از زیر پتو درآوردم و کشیدم روی چروک های صورتم. از آشپزخانه صدای پر کردن قهوه جوش می آمد. بعدش شروع کرد به راه رفتن توی هال آفتابگیر و من صدای کشیده شدن کف پایش را روی سرامیک می شنیدم. برای همین تا همان غروب، و بعدش غروب های دیگر و دیگر هم بیدار نشدم. نمی خواستم بیدار بشوم. می دانستم اگر بیدار بشوم او، دخترم، دختر قد بلند سیاه چشمم، نشسته توی تاریکی های ته اتاق و منتظر است نه فقط به خاطر شکستن قلب شوهرم، که به خاطر خیلی چیزهای دیگر شماتتم کند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:1 توسط سیما رحیمی |
|
|
صبح ها که می روم سرکار خورشید از روبه رو به ام می تابد بعد از ظهرها که برمی گردم از پشت سرم. فرقی نمی کند. همیشه می توانم لکه های خون خشک شده را روی آسفالت ببینم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:43 توسط سیما رحیمی |
|
|
Dina ögon glöder Gunnar Ekelof
Dina ögon glöder av rött vin ؟Hur skall jag släcka dem Endast genom att dricka dem som bägare med kyssar -en efter en efter en Då slår du åter upp i dem av det gula vin .som jag älskar mest
چشمان تو از شراب قرمز شعله وراند چطور می توانم خاموش شان کنم؟ جز اینکه مثل جامی آنها را با بوسه هایم سر بکشم یکی بعد ِ یکی دیگر.
آنوقت دوباره در آنها می آمیزی آن شراب زرد را که بیشتر از همه دوستش دارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط سیما رحیمی |
|
|
آرام ام. آنقدر كه انگار پرنده اي روي شانه ي راستم نشسته باشد. و از گودي ِاستخوان ِسينه ام آب نوشيده باشد. و من؛ خواب رفته باشم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط سیما رحیمی |
|
|
نتوانستیم به خاک شان بسپاریم در اشک هایمان غرق شده بودند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:58 توسط سیما رحیمی |
|
|
ناگهان بی دلیل طوفان شد. میزها و صندلی ها خوردند به هم. همه می دویدند. هیچ سرپناهی نبود. باران شمع هایی را که کاشته بودیم توی گلدان های پاپیتال خاموش کرد. باد پرژکتورها را انداخت روی چمن. باغ در تاریکی مطلق فرو رفت. ... فردا صبح چند نفری می آمدند که بگردند دنبال من. من عروس بودم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:44 توسط سیما رحیمی |
|
|
ماجرای عجیب بنجامین باتن یا چطورهیچ چیز نمی پاید Nothing lasts Benjamin Button - The Curious Case of Benjamin Button
1 اگر می خواهید بدانید کاری که ماجرای عجیب بنجامین باتن با بیننده می کند دقیقن چیست عبارت درستش این است: این فیلم بیننده راتکان می دهد. تکان می دهد و تکان می دهد و تکان می دهد. از این لحاظ بنجامین باتن این استحقاق را دارد که ترسناک ترین (و احیانن غم انگیزترین) فیلم تاریخ لقب بگیرد. البته کشف این ترس و دچار شدن به آن هم کار هر کسی نیست. برای تماشاگر عادی فیلم می تواند به سادگی یک فانتزی بامزه قلمداد شود. برای من نه. از آنجایی که من فیلم را در موقعیت خاصی بود که می دیدم.
2 تکرار می کنم که بنجامین باتن را در موقعیتی خاص می دیدم. تماشای آن برای من، درست چند روز بعد از پایان بیست و هفت سالگی ام، وقتی که بخاطر درگیری در یک پروژه ی بی مزد و منت ترجمه ی یک کتاب دانشگاهی شب ها تا صبح بیدار بودم و صبح ها می خوابیدم و در واقع درست مثل بنجامین روزم از شب شروع می شد، و وقتی که به طور خاص تمام این چند ساله ی اخیر را به طرزی دردآور شاهد پروسه ی عمیق و دردناک زوال آدم ها و چیزهایی که دوستشان داشته ام بوده ام چیزی بیشتر از لازم بود. امسال یعنی در نیمه ی بیست و هفت سالگی و درست روز پانزده مرداد یعنی سالمرگ پدرم من پشت شیشه های نشکن زمان ایستاده بودم و به آن مشت می کوبیدم. آنقدر کوبیده بودم که دست هایم خونی شده بودند. تماشای بنجامین باتن برای من که از پشت آن شیشه های بدون منفذ تمام بیست و هفت سالگی ام را پر از زوال زودرس وجنون آمیز هر چیز و همه چیز می دیدم، برای من که مدت ها بود حتا ناباورانه فهمیده بودم تن خودم هم زوال کوچکی است که بر گرده ی زوال بزرگتری می بالد، برای من که تمام سال های رفته ام پر از زوال های مدام و نفسگیر بود؛ زوال زیبایی مادر، حافظه ی مادربزرگ، جوانی عمو مسعود که قبل از درک لذت شانه ی دست هایش توی موهایم و قبل از مزه مزه کردن شادی داشتن هدیه هایش، مدادرنگی های سی و شش تایی، عروسک های کوکی و شکلات های کیندری که برایم می خرید، مرد، و بیشتر از اینها زوال آرام و آهسته ی پدری که تا زنده بود توی خواب هایم می مرد و حالا که مرده است توی خواب هایم زنده می شود تا باز بمیرد، دیدن فیلم پرونده ی عجیب بنجامین باتن بیشتر از لازم بود. در نیمه ی بیست و هفت سالگی من تصمیم گرفته بودم رو به زوال بایستم و پیش بروم و دیدن فیلم واقعن عجیب بنجامین باتن می شود گفت سیلی آرامبخشی بود که در این جور مواقع آدم هایی مثل من لازم دارند: چشم هایت را باز کن و تماشا کن؛ هیچ چیز در این دنیا نمی پاید.
3 Nothing lasts. تمام فیلم کما بیش سه ساعته ی ماجرای عجیب بنجامین باتن را بدون شک می شود در این یک جمله خلاصه کرد. در واقع گذر زمان و ناپایی تنها notion ایست که قصه ی فیلم حول آن می گردد. و با این همه نمی شود از اعجابی نگفت که تماشای آنچه فینچر با آن این نوشن را پیش برده و سرانجام درانداخته دچار آدم می کند. در جابجای فیلم گذر زمان و ناپایی هر چیز به شکلی چنان تکان دهنده حضور دارد که دستکم برای من نفس گیر است. کل قصه – که همچنان ممکن است یک فانتزی بامزه به نظر بیاید- اساسا گذر زمان، ناپایایی و مرگ را در پروسه ای چنان اعجاب آور و بدیع به رخ بیننده می کشاند که اندوه عمیق، ترس و احیانن تسلیمی ناگزیر را به دنبال دارد. شبیه این اندوه را من فقط وقت خواندن گیل گمش احساس کرده بودم. همه اینها این احتمال را که نویسنده موقع نوشتن این قصه فقط به فانتزی فکر کرده باشد بعید می نماید. انتخاب یک زندگی وارونه (مثل شب بیدار شدن و صبح خوابیدن من) عمیق ترین معناها را در خودش دارد. چه چیزی بیشتر از یک زندگی وارونه می تواند ملموس بودن و در عین حال جانکاهی گذر زمان و حتا اندوهباری اش را به بیننده نشان بدهد؟ آن هم وقتی که اغلب ما گمان می کنیم نوشن مرگ را می شناسیم. مردن پیرها را دیده ایم و حتا جوان ها را. و زمان ( لغت گذر را به کار نمی برم چون زمان اساسا ناپایاست و ایستایی ندارد و در واقع این اصطلاح یک مغلطه است) در ذهن ما از مفهوم ترسناکش تهی شده است. حتا اگر هزاران سال پیش یونانی ها ساتورنی نامیده باشندش که بچه های خود را می بلعد. به لطف پرونده ی عجیب بنجامین باتن اما این ساتورن داس به دست بعد از هزاران سال بار دیگر قدرت ترساننده و غم افزایش را باز می یابد. (شاهد مشخص این مدعا صحنه هایی از فیلم است که ساعت بزرگ رو به عقب می گردد و کشته های جنگ از خاک بر می خیزند.) اما به خود بنجامین بر گردیم. گورزادی که به گمان همه از مرگ می آید پیرمرد فرتوتی است که جهان برایش تازگی بچه گانه ای دارد و همین که رفته رفته جوان می شود در واقع با قدم های بزرگ تری به سمت مرگ می رود. خود این سیر معکوس به اندازه ی کافی غم انگیز هست؛ جوانتر شدنی که به سمت مرگ می رود، زیباتر شدنی که در منتها الیه خود نابودی را در انتظار دارد، جهانی که در بهار می بالد تا آخرالزمانی طومارش را در هم بپیچاند و هزاران تعبیر شاعرانه ی این دستی دیگر که چندان آنها را خوش ندارم. اما همانقدر که گذر زمان (به گفته ی خود بنجامین فقط در ظاهر:Only on the outside) و لااقل در ظاهر او چهره ی کریهی ندارد با زندگی اطراف او چنان می کند که ترسناک ترین وجه ماجرا و هم هنرمندانه ترین نمود گذر زمان و ناایستایی و عبور دردناک آدم ها را از کنار یکدیگر به تصویر می کشد: در سرتاسرفیلم آدم ها در حال عبور از هم اند. و تکان دهنده، دردناک و در عین حال زیبا این است که این آدم ها درست در یک زمان خاص، در یک لحظه و یک لمحه به هم می رسند و آنجا که این لمحه تمام می شود وتصویر فرو می ریزد، و آدم ها مثل دو سنگ آسمانی -هر کدام تحت تاثیر یک جاذبه (بخوانید سرنوشت)- از هم در می گذرند تراژیک ترین نقطه ی ماجراست. بنجامین از پیری به جوانی می رسد و دیزی از کودکی. آنها به مثابه ی دوعاشق در یک زمان به هم می آمیزند و بعد... از هم در می گذرند. و این درگذشتن را قصه ی فیلم و دیوید فینچرآنچنان استادانه به تصویرکشیده اند که برای تماشاگرچاره ای جز تکان خوردن باقی نمی ماند. یکی از تماشایی ترین صحنه های فیلم اتفاقن وقتی است که بنجامین جوان توی آیینه های سالن رقص دست در گردن دیزی جوان می اندازد و می گوید: می خواهم این لحظه را این طور که هستیم ببینم. انگار بخواهد بگوید: می خواهم این لحظه را نگه دارم. و بعد تصویر فرو می ریزد: فردا هر کسی در جای دیگری است. این معنی آن ناپایایی ایست که فیلم فینچر می خواهد نشان دهد. همان ناپایایی ای که من هم در شب تولد بیست و هفت سالگی ام وقتی درست مثل بنجامین توی آیینه نگاه می کردم به معنای آن فکر کردم.
4 شب تولدم یعنی چند روز قبل از اینکه ماجرای عجیب بنجامین باتن را ببینم درست بین ساعت شش و هفت، و وقتی که توی خانه منتظر رسیدن مهمان های جشن کوچکم بودم برای خودم یک جشن خصوصی ترتیب دادم. یعنی نیم ساعت تمام توی نیمه تاریکی جلوی آیینه با Here It Is ِِِ لئونارد کوئن رقصیدم. حالا که فکر می کنم به نظرم کار احمقانه ای می آید اما آن موقع تنها کاری بود که فکر می کردم برای نگه داشتن همه چیز می توانم انجام بدهم. توی یک دستم سیگار بود و یک دست دیگرم لیوان و همینطور بارها و بارها با May everyone live, and everyone die اش رقصیدم. یک جور رقص آیینی که آدم برای خدایی جبار می کند. مثلن برای ساتورن. بعد رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم. گریه ام گرفته بود. همان وقت بود که در ناامیدی محض به خودم گفتم: می خواهم این لحظه را نگه دارم.
5 ماجرای عجیب بنجامین باتن فیلم زیبای واقعن عجیبی است. فیلمی که من آن را یک شب وقتی که کار ترجمه رو به تمام شدن بود بین ساعت سه تا شش صبح دیدم. وقتی تمام شد سپیده زده بود. با چشم های ریز شده از بی خوابی از پشت میز بلند شدم و قبل از اینکه بروم توی تختخواب پرده را کنار کشیدم. گل های توی محوطه بیدار شده بودند و سرمای دم صبح خودش را به شیشه ها می زد. پنجره را باز کردم و نفس کشیدم. گفتم: سلام امروز... و در همان حال داشتم با خودم می گفتم: اما شب من شروع شده است...
6 و حالا که فکر می کنم می بینم چقدر خوب است که اتفاقن آخرین فیلمی که قبل از ماجرای عجیب بنجامین باتن دیدم وزن آب بود. بنجامین در یکی از صحنه های فیلم می گوید: Nothing lasts و دیزی جوابش می دهد: But some things last اما نمی گوید آن چه چیزی است که پا برجاست. صحنه ی آخر وزن آب را من خیلی دوست دارم. جایی که شون پن از پشت هاله ی دود با آن صدای رگه دار می خواند: Though they sink through the sea.., they shall rise again…Though lovers be lost.., love shall not. : گرچه آنها در دریا غرق می شوند؛ دوباره برخواهند خاست...اگرچه عشاق گم می شوند اما؛ عشق همیشه پابرجاست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:50 توسط سیما رحیمی |
|
|
درخت اقاقیا نتوانست تشنگی اش را نگهدارد مثل باران ریخت بر سرم پاییز پیش از آنکه عروس باشم. از ماهیت خونی ام بی خبر بودم کیف خالی بزرگی روی شانه ای از خون بزرگ شد خشک شد با من بود کیف خالی بزرگی روی شانه ای از خون. با من عروس شد پر از خوشه های اقاقیا پاییز.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:12 توسط سیما رحیمی |
|
|
دوباره خوابش را دیدم. با همان چشم های درشت درخشان و همان لب های تراش خورده ی زیبا. طعم بوسیدنش هنوز یادم هست. سرم را گذاشتم روی سینه اش و سه بار بلند بو کردم. خندید و گفت: چرا بو می کنی بابا؟ آنوقت نشستم جلوی پایش. زانو زدم پای کارتن اثاثیه ای که معلوم نبود باز کرده بودم یا می بستم. خودم را دیدم که سه تا قطره ی درشت اشک از نوک مژه اش چکید پایین. اول جمع شد و بعد سر خورد روی تیزی مژه و بعد چکید پایین. درست سه تا. انگار بخواهد بگوید که: برای اینکه تو مردی. خیلی وقت است. هیچ وقت دلم نیامد به ات بگویم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:4 توسط سیما رحیمی |
|
|
پنجره های ایرانی به حسین خدنگ
اینکه دقیقن کی همه چیز را ول کردم و رفتم توی نخ پنجره یادم نیست. در حقیقت درستش این است که فکرش یا چه می دانم اشتیاقش همیشه با من بوده. این اشتیاق مثل اشتیاق به چیزهای دیگر نبود. یعنی توی این مورد خاص علاقه به داشتن نبود. بیشترعلاقه به تماشا بود. درست است که وقتی یکهو به فکرش افتادم یعنی تصویر آن پنجره ی معرق- فقط یک پنجره ی خالی معرق بود با شیشه های روشن رنگارنگ- وسط آن همه خرت و پرتی که همیشه ی خدا روی پرده ای توی مغزم در حال عرض اندامند شعله کشید آن قاب معرق گل و مرغ را خریدم اما همان موقع هم می دانستم این اشتیاق طوری است که با هیچ خریدنی درمان نمی شود. این دفعه خیال کردم هوس یک قاب گل و مرغ کرده ام. آن موقع تا دلت بخواهد از این چیزها جمع کرده بودم. هنوز خانه بوی تازگی جهیزیه ی نوعروس را داشت که شروع کردم به پر کردنش با جعبه های خاتم کاری، پارچه های قلم کار، لاله های عتیقه، و این آخری ها هم انواع واقسام مهره های سنگی و شیشه. در واقع هر چیزی که به این فکرم می انداخت به جایی ربط دارد. همه را هم از مغازه ی تک افتاده ی کوچکی می خریدم نرسیده به چهار راه ولیعصر که خودم کشف کرده بودم. اوایل هم خیال می کردم خریدنشان برای قشنگی است. حالا که فکر می کنم علی هم حتمن همین فکر را می کرد که زیادی بهم ایراد نمی گرفت. بعد ها فهمیدم علاقه ام به این اشیاء بیشتر رفع یک جور نیاز است. شاید هم بخاطر ماموریت های علی بود و تنهایی های طولانی ام در طول هفته. این تنهایی از آن تنهایی ها بود که آدم هم بهش نیاز دارد هم درعین حال سر کردنش برایش غیر قابل تحمل است. یعنی برای سرکردنش حتمن احتیاج به یک جور دلمشغولی خیلی خیلی خاص و شخصی هست. دلمشغولی من پیاده روی بود. پیاده روی های هر روزه ی طولانی. حتا روزهای سرد و طوسی ِاواخر پاییز تا اسفندماه که باران آب جوهای تهران را می آورد بالا و کثافت پیاده روهای سرد را می گرفت سوز و سرما که جای خود دارد برف و بوران هم امکان نداشت بتواند جلوی پیاده روی های من را بگیرد. از کریمخان تا چهارراه ولیعصراز چهارراه تا میدان انقلاب. این مال وقتی بود که کلاس داشتم اما روزهای عادی هم گاهی همین راه را می رفتم. چرخ خرید را برمی داشتم و راه می افتادم. اگر هم هوا خوب بود هوس می کردم بروم تا ته بلوار و نیم ساعتی بنشینم روی نیمکت های چوبی زیر درخت های کاج چهار فصل پارک لاله. بهانه ام خرید بود اما جز یک کیسه کلم بروکلی یا مثلن سس سویا، باقالی پخته و هر چیز به درد نخور دیگری که انقدر توی یخچال می ماند تا خراب می شد چیز دیگری نمی خریدم. دنبال هیچ چیز خاصی نبودم اما گاهی جوری احساس می کردم پی چیزی هستم که پیدایش نکرده ام که واقعن به سرم می زد خیابان هیولایی ِ ولیعصر را بگیرم و بروم بالا. آن مغازه را هم همینطوری پیدا کردم. در واقع برای من که معمولن به اطرافم بی توجهم پیدا کردن آنجا در حکم کشف بود. کشفی به اندازه ی یک پنجره. پنجره ی کوچک یک مغازه که بیشتر یک جور معدن عتیقه به نظر می آمد. جایی که بیشتر از هر جا حتا ذهن من اشیا روی هم تلنبار شده بودند. بدون نظم آزاردهنده ای که معمول فروشگاه های شیک امروزی است. آن موقع شاید همین جلبم کرد. شاید هم پیرمرد فروشنده که از بالای عینکی که تا نوک بینی تیر کشیده اش سر خورده بود آدم را برو بر تماشا می کرد. به هر حال مغازه که همین پیرمرد فروشنده یا آدم دیگری که قبل از او صاحب آنجا بوده روی سردرش نوشته بود "پنجره ی ایرانی" شد پاتق دائم من. وقت هایی هم که پولم ته کشیده بود می ایستادم توی پیاده رو جلوی آن ویترین پر از خرت و پرت عتیقه و تماشا می کردم. کوسن های دست دوز، لاله شمعدانی های کوچک رومیزی، یک جعبه آرایش آینه کاری شده که توی درش نقش یک سوار مینیاتوری داشت و این آخری قاب گل و مرغ را ازآنجا خریدم. بهتر بگویم از آن پاتق تنفس در میان اشیاء غریبه. حقیقتش همین بود. در واقع تمام این اشیا به طرزعجیبی با من، با خود ِخود زندگی من غریبه بودند. شاید به خاطر همین بود که با دیدنشان احساس آشنایی می کردم. کسانی هم که توی این مدت می آمدند خانه ی ما همین را می گفتند. حالت قیافه و رفتارشان جوری بود انگار آمده اند بازدید نمایشگاه. نمایشگاهی که از راهرو شروع می شد و دامنه ی گستردگی اش حتا می رسید به اتاق خواب و آشپزخانه. برای هر کسی هم دیدنش انقدر جالب بود که خطر فضول جلوه کردن را بپذیرد. مطمئنم برای همه جالب بود. اما برای من نه. برای من بعد از مدتی که دیگر تمام در و دیوار، قفسه های کتابخانه و حتا رویه های مبل ها را پر کرده بودم از سینی های مسی حجاری شده، مهره های رنگی توی قاب شیشه، پرده های قلم کار و جاجیم و ترمه وجود این اشیاء و تنفس در میانشان نه تنها جالب که واجب بود. قسمتی از زندگی و بیشتر از هر چیزی - دیگر حتا بیشتر از بودن علی- لازم. پنجره را موقعی دیدم که یک لحظه چشم هایم را بسته بودم تا روی محاسبات مربوط به پول توی کیفم و صندوقچه ی گل میخ داری که پیرمرد فروشنده تازه آورده بود (هیچ وقت به این فکر نمی کردم که آنها را از کجا می آورد. برای من همه ی آنها از یک جای دور می آمدند. یک جای خیلی دور.) تمرکز کنم. بعد پنجره شعله کشید و تمرکزم نصفه نیمه ماند. مجبور شدم به جای صندوقچه اولین چیزی را که به نظرم شبیه آن کنده کاری های معرق می آمد بردارم. اینطوری شد که آن قاب گل و مرغ معرق را خریدم و آوردم خانه. علی قرار نبود به این زودی بیاید بنابراین نمی توانستم از شوقی که نگاه کردن به آن پرنده ی ساکت پلی استر شده و شهودی که بهم دست داده بود با کسی حرف بزنم. نمی دانم چه ربطی به پنجره داشت. شاید دوست داشتم ربطش بدهم به این خاطر که بالاخره گل و مرغ چیزی بود که می توانستم بگویم حالا جزئی از کلکسیونم است. پنجره را که نمی توانستم بخرم. آن هم آن پنجره ای که اگر می خواستم با خودم رو راست باشم فقط قسمتی از یک شهود بود. گل و مرغ را توی خیالم جایگزینش کردم و مثل هر چیز دیگری که فکر می کردم به خاطر ربط شان با چیزهایی دور خریده ام ربطش دادم به پنجره ای که مثلن در شهود من در سال هایی دور دختری قجر از آن مرغی را که روی گلی می خوانده تماشا کرده. همین آرامم کرد. در واقع انگار من در حصار این اشیاء با ربط شان به چیزهایی که به نظر مستحکم و آرام می آمد مثل ساکن کشتی نه چندان مطمئنی بودم که می دانست لنگری بزرگ - و شاید زنگار بسته- به شب بندری پر از نورهای نارنجی و هیاهوهای شاد پیوندش داده. شب ها که دراز می کشیدم روی کاناپه و سرم رامی گذاشتم روی یکی از همان کوسن ها به همین فکر می کردم. به این که چه تصویر قشنگی بود. شب. آن هم توی بندری که خانه هایش ردیف به ردیف با پنجره هایی رو به دریا ساخته شده باشند. علی که می آمد با همه ی خستگی به تصویرسازی ها و روده درازی هایم گوش می داد. این اواخر چیزهایی را که حتمن باید بهش می گفتم می نوشتم که یادم نرود. روی این کاغذهای برچسبی رنگی می نوشتم و اگر هم تصادفن روز آمدنش کلاس داشتم می چسباندمشان روی آینه. گاهی ده دوازده تا کاغذ رنگی برچسبی بغل هم ردیف می شد. می دانستم که حتمن می خواندشان. گاهی حتا چیزی هم پایینشان برایم می نوشت. بعد می گرفت می خوابید. فکر کردم نکند شهود پنجره به بودن او مربوط باشد. روزهایی که او بود از ده قدمی خانه پنجره را نگاه می کردم. روشن که بود بیدار شده بود و منتظرم بود. تاریک که بود حتمن یک چیزی خورده بود و دیگر تا صبح بیدار نمی شد. اما به هر حال همیشه می دانستم که برچسب هایم را خوانده، کانال های تلویزیون را زیر و روکرده، روی آینه با رژ لب یکی از آن جمله های عاشقانه اش را برایم نوشته و بدون اینکه حتا دستش بخورد به اشیاء محبوب من که عمدن می گذاشتم جلو چشم پشت پنجره ی تاریک اتاق خواب گرفته خوابیده. دیگر تمام شب ها را به همین تصویر پنجره فکر می کردم. توی تاریکی دراز می کشیدم و همینطور که زل زده بودم به مثلث نارنجی نور که ازچراغ برق توی کوچه می افتاد روی سقف فکر می کردم چه ربطی می تواند باشد بین ذهنیت من و یک پنجره ی مشتعل. هر از گاهی صدای قرقر آب توی لوله های شوفاژ می آمد. آذر ماه بود و هوا طوری شده بود که انگلیسی های می گویند چیلی وسوئدی ها کیلیگ. یکی از همان شب ها بود که یاد عید نوئل افتادم. سال هایی که توی سوئد درس می خواندم یادم است سوئدی ها شب عید نوئل یک فرشته ی برقی آویزان می کردند پشت پنجره هایشان. با ماشین که از جاده های محصور در جنگل کاج می گذشتی از زیر سقف های شیروانی قرمز انگار هزار تا فرشته ی کوچک رقصنده با بال های باز توی نور تاب می خوردند و دست تکان می دادند. خیال می کردم وقتی که برگردم ایران حتمن یکی از اینها با خودم می آورم وهر جا که زندگی کنم آویزان می کنم پشت پنجره. بالاخره هم نفهمیدم چرا نیاوردم. در حقیقت هیچ وقت حتا نتوانستم یکی از آنها را از نزدیک ببینم. توی آن شب های سرد که بورانش موقتن در کریسمس قطع می شد از تماشای آن ها پشت پنجره یک جور آرامش عمیق به آدم دست می داد. فقط می توانستی به نور و سکونی که پشت پنجره ها بود فکر کنی اما نمی توانستی تصور کنی مال خودت باشند. انگار که این آرامش متعلق بود به همان بازمانده های بلوند و بلند قد وایکینگ ها. کسی نمی داند یک فرشته ی برقی رقصنده پشت یک پنجره ی ایرانی آن هم در شبی که نوئل نیست چه معنی ای می تواند داشته باشد. شاید برای همین بود که هیچ وقت یکی از آنها را با خودم نیاوردم. شاید خیال می کردم یک فرشته ی خشک و خالی، بدون تاریکی جنگل درشب های عید نوئل و بدون آن مردها و زن های بلوندی که توی نور شمع می نشستند پای کاج ها و هدیه هایشان را باز می کردند مسخره به نظر می آید. اگر آن فرشته را می خواستی باید پنجره را هم قبول می کردی. و تمام متعلقاتش را. نه این که توی طبقه ی چهارم یک پانسیون یک اتاقه زندگی کنی با نیم پنجره ی چوبی اش توی سقف و بهترین دوستت هم پیرمرد داگ واکری باشد که سگ زرد کوچکش را همیشه حتا توی روزهای بورانی می آورد بیرون و توی حاشیه ی پارک زیر ردیف بلوط های یخزده می گرداند. دوست داشت برای بچه های پانسیون دست تکان بدهد. حتا برای کله سیاه ها. دوره ی نامزدی که با علی می نشستیم توی پارک لاله زیاد یادش می افتادم. شاید به خاطر پیرمرد لاغری که با کتری سیارش چای می فروخت و با این که کتری اش هیچ شباهتی به سگ زرد نداشت خودش به داگ واکری که از زور تنهایی برای دانشجوهای کله سیاه دست تکان بدهد آره. بعد از مدتی که فکر گل و مرغ و معرق و پنجره داشت بی خوابم می کرد دیگرقاب گل و مرغ را نمی گذاشتم روی دیوار بالای کاناپه. گذاشتمش روی پاتختی اتاق خواب. مطمئن هم بودم اینجوری همان روز اول آمدن می بیندش. بعد می نشستیم و باهم حسابی درباره ی همه ی این چیزها حرف می زدیم. شاید هم اصلن یک بار هم که شده برنامه مان با هم جور می شد و یک ساعتی به یاد آن روزها می نشستیم زیر کاج های چهار فصل پارک لاله. شاید چای هم می خوردیم. بعد من از همه چیز تعریف می کردم و حرف را می کشیدم به چیزهایی که تازه خریده بودم و بعد به پنجره. به این که یک پنجره ی مشتعل بود. گل های معرقی داشت مثل لوتوس های هخامنشی کنده کاری شده. و از توی این گل ها نور می تابید. یک نور عجیب. نوری که مطمئن بودم جایی دیدمش اما نه توی سوئد. تمام بچگی من توی خانه ی بزرگ حیاط داری گذشته بود که قدیمی نبود اما پنجره های سفید ی داشت با جام های کوچک زیادی به شکل مستطیل توی هر لنگه. و غروب های زمستان که از مدرسه می آمدم نور سفید مهتابی های خانه جوری از این جام ها می ریخت بیرون و می افتاد روی موزاییک های شکسته ی لب باغچه که اگر زور گرسنگی نبود ترجیح می دادم همانجا با کیف روی کولم لم بدهم روی هره و زل بزنم به جام های پنجره. می دانستم خانه خراب شده با این همه بارها دلم خواسته بود بروم ببینمش. سرم را بگذارم لبه ی هره و از توی پنجره نوری را که سال ها تویش در بوی قرمه سبزی و عطر پارچه های خامه دوزی شده بزرگ شده بودم تماشا کنم. شهود پنجره دیگر حتمن به این یکی ربط داشت. حتا عود و شمع های عطری ای که می خریدم به عطر پارچه های خامه دوزی شده. فقط مانده بود نور. وقتی که از مدرسه می آمدم بود و حتا توی سوئد هم بود. گیرم از پنجره های روشن وایکینگ های متمدن شده. ولی حالا توی خانه ای که پر بود از خامه دوزی و عطر و مهره و آینه و شیشه... ... یکی از همان شب ها که علی هنوز نیامده بود (و اگر هم می آمد مطمئنم هیچ متعجب نمی شد) بعد از برگشتن از یک کلاس خسته کننده برای اولین بار به قصد تماشا چند قدم بلند از نرده های محوطه رفتم دور و زل زدم به پنجره های خانه. به این فکر افتاده بودم که هیچ وقت برای تماشا نگاهشان نکرده ام. دو تا پنجره ی مستطیلی ساده بودند بدون هیچ گل چهار پر غرق در نور یا لوتوس های کنده کاری شده با شیشه های نیمه رفلکس که تاریک بود و نور چراغ برق توی کوچه هم طبق معمول مثل یک مثلث پهن شکسته بود توی شیشه. اولش فکر کردم هنوز نیامده. یا آمده و قبل از رسیدن من خوابش برده. بعد رفتم بالا و همه شان را جمع کردم. هم گل و مرغ هم همه ی آن اشیاء غربیه. موقعی هم که می گذاشتمشان توی انباری ته راهرو فقط به پیرمرد صاحب مغازه فکر می کردم. به این که چقدر شبیه پیرمرد داگ واکر بود. باسگ زردی به اندازه ی یک مغازه. به این که کاش می شد همه ی اینها را برایش پس می فرستادم. هر چند دیگر خرید کردن را کنار گذاشتم. پیاده روی هایم را محدود کردم به دور و بر خانه. گاهی هم تنهایی می رفتم تا ته بلوار و مدتی می نشستم روی همان نیمکت های چوبی زیر همان کاج ها و بعد هم برمی گشتم خانه. مدتی که گذشت همین کار را هم نمی کردم. فهمیدم دیگر فقط می روم بیرون که هر از گاهی بایستم جلوی یک ساختمان خیلی روشن و بدون هیچ دلیل خاصی بروم توی نخ یک پنجره.
تهران- آذرماه ۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:49 توسط سیما رحیمی |
|
|
On a black wall unidentifiable birds Swivel their heads and cry !There is no talk of immortality among these :Cold blanks approach us .They move in a hurry
Apprehensions - Sylvia Plath
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:42 توسط سیما رحیمی |
|
|
از کجا می آید جهنم ِخاطره ها؟ هیچ چیزش واقعی نیست جز شعله. آهنگ عجیبی، آهنگ عجیبی جلو می روی دست می کشی همه جا بسته است و هیچ چیز بیرون نمی رود، تو نمی آید از هیچ منفذی، از هیچ منفذی، از هیچ منفذی جز جهنم خاطره ها جز شعله های واقعی ِجهنم خاطره ها.
از عشق می آید تمام خاطره ها از عشق می آید و بعد به مرگ می انجامد با این همه هیچ وقت نمی میرد خودش نمی میرد جهنم خاطره ها.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:21 توسط سیما رحیمی |
|
|
من خواب زیاد می بینم. من به خواب هایم معتادم. به خواب هایم ایمان دارم. مثل وقتی که خواب دیدم 1۳۰ C افتاد و بعد همه مردند. همه سوختند و فقط جنازه های سوخته ی شان برایشان ماند که آن را روی زمین این ور و آن ور می کشاندند. یا این که خواب زلزله دیدم. هوا آوار شد و ریخت روی سر همه و من دویدم توی ایوان. آوار به ایوان نرسید و من زنده ماندم. اما فردا که بیدار شدم دیدم همه توی بم مرده اند. برای همین هاست که می گویم به خواب هایم ایمان دارم. مثلن خواب دیدم که سیزده تا بچه توی دهی یک آدم برفی درست کردند و بعد آدم برفی شان هر سیزده تای آنها را با یک آدم بزرگ دیگر خورد. بیدار شدم و خوابم را نوشتم. یک هفته بعدش بود که توی سفیلان سیزده تا بچه و معلمشان را شعله های آتش بخاری زمستان بلعیدند. از آن موقع به بعد سعی کردم خواب هایم را ننویسم. من خواب مردن بابا را همیشه می دیدم. بیدار می شدم و از لای در نگاه می کردم که زنده است و خوابیده. اما می دانستم که می میرد. گفتم که، من به خواب هایم ایمان دارم. دیشب خواب تازه ای دیدم. خواب زنی که سرخ بود. همه چیزش، لب، بینی، چشم ها، دست ها و لباس هایش قرمز بودند و این قرمزی هیچ تعجب برانگیز نبود. زن نشسته بود توی اتاقی که قرمز بود. همه ی دیوارها و گوشه کنارهایش قرمز بودند. دو تا کتاب قرمزهم داشت که گذاشته بودشان روی یک عسلی که آن هم قرمز بود. حتا اسم کتاب ها هم قرمز بودند. با این همه می شد خواندشان. اما اسمشان را حالا یادم نمی آید. زن ِ سرخ داشت توی یک قابلمه ی قرمز گوشت چرخ کرده ورز می داد. گوشت ها قرمز بودند. به نظر هم می رسید که خوشحال است از اینکه توی این گرانی به اندازه ی یک وعده گوشت چرخ کرده دارد. اما یکدفعه برگشت به من نگاه کرد و گفت: چقدر غم انگیز است. پس جای عشق چه می شود؟... در پس زمینه ی صورت زن که همینطور به من نگاه می کرد صدای زمزمه می آمد. انگار من نشسته باشم توی ایوان و کتاب حافظ را گذاشته باشم روی پاهایم. خواندم: کی شعر تر انگیزد. بابا، از تاریکی ِ توی هال پیدا شد و با من خواند: خاطر که حزین باشد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 20:5 توسط سیما رحیمی |
|
|
سلام آقای هدایت. راستش دلم می خواست می توانستم صدایتان کنم صادق خان. شاید هم صادق. چرایش را خودم نمی دانم. انگار صادق صدا کردن شما برایم یک جاذبه ی کشنده باشد. یک وقتی تمرین هم می کردم. اما حتا موقع تمرین هم زبانم نمی چرخید صادق بگویم. یک لبخند زورکی می زدم. بعد توی چشم هایم آب جمع می شد. می گفتم: سلام آقای هدایت. کار بخصوصی ندارم. فقط می گذارید یک بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟ راستش را بخواهید آقای هدایت من همه جا دنبال شما بودم. دنبال شما آمدن هم مثل صادق صدا کردن تان برای من یک جاذبه بود. در مونپارناث که راه می رفتید دنبال تان بودم. از پله های مترو که می رفتید پایین دنبال تان بودم. در سن ژرمن آن پیشخدمتی بودم که از همه کوچکتر بود و برایتان قهوه ی اسپرسو می آورد. یک بار هم وقتی که تا شامپی یونه دنبال تان کردم برگشتید و به من لبخند زدید. خوب یادم هست که لبخند زدید. کلاهتان را برداشتید و نگاه کردید به دورها. آنجا که من ایستاده بودم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: سلام آقای هدایت. اجازه می دهید یک بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟ راستش بوسیدن چشم های شما مثل صادق صدا کردن و مثل دنبال تان آمدن برای من یک جاذبه بود. یک جاذبه ی کشنده که نمی دانم از کجا آورده بودم. دلم می خواست مادرتان باشم. بودم؟ نمی دانم. شاید هم من واقعن یک روز، یک جا مادر شما بودم. - فقط یک بار... فقط یک بار می شود آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم؟ شما فقط سرتکان دادید. کلاهتان را گذاشتید روی سرتان و برگشتید. آن سال ها در پاریس باران زیاد می آمد. یادم است من یک پالتوی سیاه بلند داشتم که از حراجی خریده اش بودم. دسته ی عینک شما هم شکسته بود. پشت سر شما راه می آمدم و خیس بودم. دلم می خواست بخوانم: ...It’s a rainy night in Paris اما ساکت می شدم. یادم می آمد که ایرانی هستم. شاید هم خیال می کردم دوباره توی ایرانم. بیست و یک سالم است و دارم از جلوی کافه ی پرنده ی آبی رد می شوم و باز آه می کشم. پس طبیعی بود که هیچ وقت چیزی نخوانم. لب هایم را می گزیدم و می آمدم دنبال شما. از عمارت مکرر کوچه ی شامپی یونه بالا می رفتید. صبر می کردم تا چراغ اتاقتان روشن شود. بعد دست می گرفتم به دیوارهای سیاه و کثیف واز پله ها می آمدم بالا. آنوقت بود که می خواندم: ...It’s a rainy night in Paris من همه جا دنبال شما بودم. من تا شامپی یونه دنبال تان کردم. یک پالتوی سیاه بلند داشتم و موهای حلقه حلقه. شما فقط یک بار برگشتید و نگاهم کردید. من دست گذاشتم به دیوارها و آمدم بالا. تصمیمم را گرفته بودم. در زدم. شما نبودید. صدایم را نازک کردم و خواندم : ... It’s a rainy night in Paris.. and harbour lights are low و بعد تا آخرش خواندم. یادم است که تا آخرش خواندم. شاید شما آن وقت پشت در بودید وداشتید گریه می کردید. شاید آن شیارهایی که وقتی پیدایتان کرده بودند روی صورتتان بود رد اشک هایتان بودند. با این همه من در زدم. شما نبودید. نشستم پای در. بوی گاز می آمد. - سلام آقای هدایت. کار بخصوصی نداشتم. فقط آمده بودم بگویم کاش می گذاشتید من یک بار آن چشم های درشت نمناک تان را ببوسم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:56 توسط سیما رحیمی |
|
|
در زخم ام پنهان شده ام. مردم زخم ها را نمی بینند به این عادت دارند که در لخته ای نادیدنی نفس بکشی بگذری از کنارشان با هجوم کلاغ ها موهوم دیگری باشی. فهمیدنش احساسی نگفتنی دارد می توانم بخندم راه بروم زیر پای آدم ها بغلتم زندگی دیگری باشم. آنها زخم ها را نمی بینند. کسی نمی داند بوی زُخمی که در سرم است اینطور دیوانه ام کرده یا بی تفاوتی نگاه آدم ها شاید هم مخلوطی از هر دوی اینها شاید همین که زخم ها را نمی بینند به این عادت دارند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:12 توسط سیما رحیمی |
|
|
مرد تمام شب را نگران تب بالاي زن بود. گاهي مي لرزيد و گاهي هذيان مي گفت. قبلن و در طول زندگي مشتركشان هم گاهي بيماري هاي جزئي به سراغ زن آمده بودند. سر درد، سرگيجه و كسالت. اما آنروز بالاخره و بعد از اينكه اولين باران پاييزي روي برگ هاي خاك گرفته ي شمعداني ِروي تراس شان زد و مرد بيدار شد و ديد كه زن با لباس خواب رفته است توي تراس فهميد كه بالاخره تب مي كند. زن با پاهاي برهنه توي لباس خواب حرير نازكي كه تن لاغرش را در روشنايي طوسي سحر نشان مي داد ايستاده بود لبه ي تراس و به طرز رقت آوري بازوهاي لخت لاغرش را از حلقه هاي لباس به سمت آسمان دراز كرده بود. انگار بخواهد آسمان ابري، دستكم آن تكه اش را كه بالاي تراس خانه ي آنها بود مثل بچه اي كه هنوز نداشتند بغل بكند. مرد اول خنده اش گرفت ولي بعد از ديدن لب هاي بنفش لرزان زن و صورت مثل گچش فهميد كه چه اتفاقي افتاده است. اولش درست مثل يك تكه ي يخ بود. فقط بي صدا آمد توي تخت و خزيد زير پتو. دو دقيقه بعد بود كه ناله شروع شد. و متعاقب آن لرزيدن. در تمام طول زندگي مشتركشان زن هيچوقت آنطور نلرزيده بود. مرد در تمام آن شب كه نگران تب بالاي او بود به ياد آورد كه ازجمله چيزهايي كه خصلت خاص آدم هاست، زن در مورد خودش فقط اين را به او گفته بود: من به سرما خيلي حساسم. وقتي شروع مي شه، اول پاييز و مي گم، درست روز اول پاييز سرما مياد توي دست ها و پاهام و ديگه هيچوقت حتا وقتي زير پتو ام از توشون بيرون نمي ره. مرد آن موقع با خنده گفته بود كه خودش آنها را برايش گرم مي كند اما وقتي كه ناله و لرزيدن زن بالا گرفت فهميد كه نمي تواند كاري بكند. چند تا مسكن و تب بر به او داد و يك چاي كه با عسل مخلوط كرده بود. بعد هم كنارش دراز كشيد و سعي كرد بخواباندش. مرد هميشه گرمش بود. حتا اين موقع سال كاملن بدون لباس و طاقباز روي تخت مي خوابيد و اگر مي توانست گوشه ي پنجره را هم باز مي كرد. تن گوشتين سبزه اش پر از گرما بود. هميشه مدتي طولاني توي رختخواب زن را بغل مي كرد. زن از تماس دست هاي يخ كرده اش با صورت او احساس وحشت مي كرد. خون داغ را كه زير پوست جوان مرد مي رفت با تمام وجود احساس مي كرد اما گرمش نمي شد. تن گوشتين گرم را - انگار با نوعي احتياط - با اندام يخزده اش لمس مي كرد اما مي دانست نمي تواند با آن يكي شود و اينطور، تمام شب را سرد مي ماند. مرد بعد از اينكه نتوانست او را بخواباند به ياد آورد كه يك بار او با اندوهي معصومانه به اش گفته بود: كاش به جاي اين همه لباساي سكسي يه پوستين داشتم كه هميشه مينداختمش رو شونه هام. يه پوستين. جوري كه انگار اصلن جزئي از تنم باشه. ديگر تقريبن به گريه افتاده بود. مرد هم حتا، از داغي تن اش وحشت كرد. پيشاني اش انقدر داغ بود كه انگار چشم ها مي خواستند از چشمخانه ها بيرون بتركند. مرد براي اولين بار حس كرد زن با آن بدن پريده رنگ و هميشه بي دفاعش شعله اي است كه به گرماي آرام گوشتين تن او حمله خواهد كرد. بلند شد و پتوي دونفره را كه حالا فقط روي زن بود از وسط تا كرد و دولايه روي تمام هيكل لرزان او كشيد. گفت: خوب. اينم پوستين. ودر حالي كه تمام درز و گوشه هاي پتو را محكم مي گرفت به زن گفت: اين زير گرم ِ گرم مي موني. بعد هم با خيال راحت دراز كشيد و دوباره گفت: بايد انقدر گرمت بشه كه تب و از تنت بكشه بيرون. پتو نرم و پرزدار و قهوه اي بود و وقتي كه زن توي پرزهايش نفس مي كشيد نفسش داغ مي شد. احساس كرد آن زير اتفاق عجيبي دارد مي افتد. دارد گرمش مي شود. احساس كرد چيزي روي تن اش مثل تن يك خرس حتا راه سرما را سد كرده است. فقط با صداي ضعيفي پرسيد: چيو بكشه بيرون؟ مرد خواب آلوده گفت: تموم تبتو. بعد زن از زير سنگيني پتو دست دراز كرد به طرفش. انگار مي خواست چيزي بگويد. چيزي مثلن مثل ِ نمي خواهم بكشد بيرون. كه پشيمان شد و همانجا زير پوستين، با منافذ بسته شده اش ماند. فردا صبح مرد با صداي خوردن قطره هاي باران روي لابد برگ هاي خاك خورده ي شمعداني بيدار شد. پوستين، قهوه اي، نرم و پرزدار با منافذ بسته و هواي داغي كه مرد ازش مي ترسيد و مي دانست كه آن زير محبوس است كنارش دراز كشيده بود. مرد نگاهش كرد. يك پوستين واقعي بود. و حالا هم حتمن تمام تكه هاي تبش را به خود كشيده بود. مرد انداختش روي شانه هايش. بدون لباس. آنطور كه هميشه بود و به سمت روشنايي طوسي اي كه از تراس مي آمد، انگار دهانه ي غاري باشد رفت. جلوي نور كه رسيد بازوهاي گوشتين گرمش را به سمت آسمان بالا برد. انگار بخواهد آسمان، دستكم آن تكه اش را كه بالاي غار آنها بود بغل بكند. يا انگار بخواهد با اورادي قديمي از خداي محبوبش درخواست كند زن را دوباره از دنده ي چپش، همانجا كه گرم بود و زير پوستين بود متولد گرداند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:24 توسط سیما رحیمی |
|
|
خیلی وقته دیگه انتظارهمیشه رو ندارم. با این همه هر شب درست این موقع دلم برات تنگ می شه. از سر بیکاری موهام و ول می کنم رو پشتی صندلی. نه برای اینکه تو دوست داشتی اینطوری ببینیم. برا اینکه احساس کنم دارم درد و از منافذ سرم روی پشتی صندلی می ریزم. درد مثل مارای روی سر مِدوسا ست. تاریکه. سر می خوره روی پارکت وآروم می خوابه. این موقع ِ تاریکی جز من و تو همه می خوابن… خونه تاریکه. عمدن تاریکش کردم. تو تموم این سالها همیشه خواستم وقتی میآی پیر نباشم. می ترسم بترسی یا غریبه گی بکنی. کار دیگه ای از دستم برنمی آد. تاریکش می کنم که رشته های سفید و نبینی. شایدم به خاطر اینه که دلم می خواد شبیه عکس قاب خاتم گرفته مون باشم. بی هیچ لکه و تارسفیدی. با همون دهن نیمه باز و دستی که از شونه ی تو آویزون کردم... درد تاریکه. می ذارم آخرین رشته هاش بریزه رو پارکت ِپشت صندلی. بعد پا می شم برات چای تازه دم می کنم. می دونم مدت هاست که نخوردی. چایی های شب قبل و تو سینک خالی می کنم. از بس هر شب این کارو کردم سینک قهو ه ای شده. خوبه که هیچوقت تو نمی آی. نمی خوام این چیزا رو ببینی. زیر سیگاری هم برات گذاشتم. من که می دونی نمی کشم. اما اونم باید بشورم. روش خاک نشسته. می دونی. همیشه فکر می کنم کاش پیپت رو هم باهات می بردن. گاهی انتظاری که تو اشیاست آدمو کلافه می کنه. خاک آلودگی شون و انتظاری که تو بی حوصلگی ِ حضورشونه. خودم مدت هاست دیگه از این انتظارا ندارم. فقط شبا این موقع بیدار می شم و مدام از پنجره کوچه رو نگاه می کنم. یا چند بار چایی های کهنه رو تو سینک خالی می کنم. گاهی شوهرم بیدار می شه. تو ندیدیش. عکسشو دیدی. نیم ساعت قبل از این ساعت ِشب عکسشو روی پادری پشت در می ذارم. می دونم می گی دوست داشتنیه. برا همینم عکسشو روی پادری پشت در می ذارم. کوچه تاریکه. فقط چراغ برقای تیر ِِ پیچ کوچه روشن ان. یه جور هاله ی نارنجی غمگین روی پرده ها می ندازن. گاهی پرده رو کنار میزنم. فقط اونقدر که یه نوار باریک نور بیفته روی گل فرش . بعد زیر نور میشینم و پاهامو بغل می کنم. گفتم که، گاهی اون بیدار می شه. گرماشو پشت سرم حس می کنم. دستشو می کشه رو بلندی موهام. یا روی فرق سرم. هنوزم گاهی می پرسه: بیداری؟ نمی گم به خاطر اینه که می خوام درد و مثل مار از لابلای موهام در بیارم. فقط توی دلم می گم که منتظرم. از چشمی در نگاه می کنم. توی طبقه تاریکه. هرشب درست همین موقع توی راهرو می شینم. از چشمی چیزی معلوم نیست اما عقربه بزرگه یه تکون دیگه بخوره بوی تنتو از درز دراحساس می کنم. می دوم زیر سیگار و پیپتو جابجا می کنم. تلفنمو که "نوا" رو تو حافظه اش ریختم با گوشی هاش روی میز می ذارم. حتا با اینکه می دونم وقتی برگردم مثل همیشه دوتا مرد قد بلند از تاریکی راه پله بیرون اومدن و بردنت از روی عادت مثل همه ی این سالها درجه ی اتوماتیک سماورم بالا می برم. حالا همه چیز آماده است. نامه رو که از زیر در هل دادی زیر ِپادری راهرو برمی دارم. بوی تو رو نمی ده. بوی زردی کاغذ می ده و انگشت. بوی کهنگی ای که از جمله ی "مجبور شدم برم عزیزم. دلتنگی نکن" انتظاردارم. رو ی کاغذ سفید تازه ای که هر شب از دفتر خاطراتم می کنم می نویسم: "من می فهممت بابا. خیلی وقته دیگه انتظاری ندارم." بعد کاغذو مثل هر شب از زیر در روی پادری، روی عکس ِ لبخند ِ شوهرم می ذارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط سیما رحیمی |
|
|
نامه ی برفی - ورنر آسپنستروم
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم نامه ای نوشته شد در برف با پاسخی به سؤالات بسیارت (و از برف اند اسب و سواری که نامه را به سمت درگاه تو می آرند)
حقیقت است که عریانی های دشت غمبارند و شاه در سکوت ِ سرد خود بیدار به من کوهی بده و پژواکی : که چشم به شوق افق های باز تر بیمار...
خواهر ِ اندوه ِ تو هنوز هم ژرف است: برجی از پرنده بر این مزارع بلند خواهد شد و کبوترهای سفید از مه ِ شب عبور خواهد کرد خاطرات خانه های رویا را بنا می کنند وچراغ ها رخشان.
آنچه از باد گفته ای حقیقت بود باد همیشه می آزاردمان کسی صدای پا می شنود کسی صدای انسانی اما همیشه همان باد روبنده است که برف را با برف می آمیزد روز بلند می شود اما چشم به راهان انتظارشان را با هم به سر خواهند کرد بی نوایان بی نوایی شان را و خفتگان در خواب قرارهایشان را به یاد می آرند.
میان ما گرماست می دانم هر چند هر دو آدم برفی شده ایم و آتشی که دست هایمان را به سمت اش دراز کرده ایم هم حتا شعله ای حقیقی نیست کسانی که سال ها زیر طاق یخ بودند از موجی ناگهان فراز خواهند شد و در جان شان عشقی غریب خواهد ریخت سرودی شگفت چون نواری از رگ خونی نمی گذارد که گوش بدارند.
خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ برای تو نامه ای دارم تا بگویم من اینجا ماندگارم و سر ِ بازگشت ندارم من شرابی از برف نوشیدم به زنی برفی عشق ورزیدم و از برف اند اسب و سواری که با آنان نامه را به سمت درگاه ِ تو بوسیدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:53 توسط سیما رحیمی |
|
|
يك نفر آن سالها گفته بود كه كسى مى آيد. با اين همه فكر كرد كه سالها پيش بايد اينها را از اينجا برمى داشته.هنوز هم مى توانست فكر بكند. دكتر مى گفت قدرت ذهنيش فوق العاده است.همان قدرتى كه هميشه فكر كرده بود مى تواند با آن كار مهمى انجام بدهد... دلش مى خواست تف بیاندازد روى خاكها. بچه كه بود اين كار را زياد مى كرد.هنوز هم يادش مى آمد.آن روزها خودش فكر كرده بود معلم بشود. شايد هم مى شد. اگر جلوى همه ى شاگردها فلكش نكرده بودند... درد از كف پايش شروع مي شد و بالا مي آمد. نبايد به اش فكر مى كرد .شما داريد با اوهامتان زندگى مى كنيد. دخترش مى گفت. و او فقط بايد منتظر مى ماند. منتظر كه اوهامش بالا بيايند؟ نمى دانست چرا نمى فهمد. حالا فقط مى توانست فكر بكند. مثل وقتى كه تا خرخره زير فشار بود.اين جور وقتها فقط بايد سيگار مى كشيد .و حالا نمى توانست. حتا نمى توانست تف بياندازد روى خاكها. فكر كرد سايه ى كسى روى باريكه نور پشت کرکره افتاده.بايد منتظر مى ماند. از دايره اى كه بچه ها بسته بودند و نگاهش مى كردند يادش افتاد به همان بعد از ظهرپاييزى كه براى اولين بار رفته بود آنجا. توى كافه نادرى يك نفر رفته بود روى ميز و بقيه برايش كف مى زدند: كسى نمى آيد؟ در انتظار نبودى وگرنه مى آمد در انتظار نبودى و گرنه مى تابيد ستاره ى سحرى. همانجا حفظش كرده بود. آن روزها هنوز هم بچه بود. تو بگير از آن بچه ها كه سبيل مى گذاشتند . ساعت پدرشان را دزدكي مى بستند دست راستشان و بعد با يك پاكت سيگار اشنو مى آمدند آنجا كه تو بگير جلال را ببينند. چه اهميتى داشت.حتا همين كه بعدها فكر كرده بود نويسنده بشود.مساله اين نبود. مساله تعهدى بود كه تا مغز استخوانش احساس مى كرد. و مساله اين بود كه آن روزها هنوز هم بچه بود... سعى كرد تف بياندازد روى خاكها. بايد اين كار را مى كرد . دخترش مى گفت فلانى حتا به ديوار همسايه مى شاشيد. و فكر مى كرد كارش اگزيستانسياليستى است. اسمش را نياورد. عادتش شده بود. همين چند روز پيش دخترش ايستاده بود وسط هال و داد زده بود خود سانسورى بزرگترين سانسورهاست. اين دخترش را عجيب دوست مي داشت. همه مى گفتند مثل خودش است اما اگر مثل خودش بود اينطور پا مى گذاشت روى همه چيز و لهش مى كرد؟ ياد وقتى افتاد كه ستوان مظفر پايش را گذاشته بود روى سينه ى او و فشار مى داد. همان موقع ها بود كه عاشق شده بود. همان موقع ها دخترش مى گفت كه هنوز هم بچه بوده است. دكتر را از همان موقع مى شناخت. شبنامه هم مى خواند. تازه تازه بنان و سياوش هم گوش مى داد. زنش نوه عمويش بود و توى شهرستان.خوشگل بود. يادش افتاد به ابرويش كه اولين بار از توى آينه ى وانت بار عمو خوب نگاهش كرد . نمى دانست. حالا حتمن منتظر است . و دخترش باز با پيراهن خواب نشسته توى تراس و روزنامه مى خواند. چرا همه چيز را گذاشته بود زير پايش؟ كاش مى توانست روى خاك تف بياندازد . او كه همين كتابهاى خودش را خوانده بود. دكتر كه زندگى و مرگش روشن بود. چرا زير بار نمى رفت؟ نه نمى شد. يادش به دكتر افتاده بود و اينكه آدم مى تواند وقتى ناخن هاى پايش را مى كشند به چيزى – مثلن به دخترش – فكر بكند؟ درد از كف پا رفته بود بالاتر. فكر كرد ذهنش ديگر وحشتناك قوى شده كه به جاى سينه و كمر كف پايش درد گرفته. اگر اينطور بود مثل همانى كه دكتربه اش گفته بود مى توانست با قدرتش بر همه چيز غلبه كند. دستهايش را كه تخت شده بودند كف خاك فشار داد و سعى كرد بلند بشود. دكتر چرند گفته بود. دخترش مى گفت. حالا بيا و به چك هاى برگشتى هم غلبه بكن.. به واريس مادر .. و به كابوسهاى خودم... نشد . دوباره فكر كرد.چيزيش كه نمى شد. از اين مطمئن بود. يك بار موقع پخش اعلاميه دنبالش كرده بودند. يك بارهم توى تظاهرات گلوله خورده بود به شلوار جينش. رى بن بود. اما نه از اين رى بن ها. نه چيزيش نمى شد. فقط داشت خوابش مى گرفت.يك طرف صورتش -همان طرفى كه روى خاك بود- بى حس شده بود. انگار بختك افتاده باشد رويش. از سربازى كه آمد اينطور شده بود. با احمدى و حسن پور توى خوابگاه شب شعرگذاشته بودند و او پريا خوانده بود. يا چه چيز ديگرى يادش نمى آمد. ستوان مظفر خوابانده بود بيخ گوشش و بعد كه افتاده بود پايش را گذاشته بود روى سينه ى او. مثل زنش كه گاهى مى آمد روى كمرش. اما نه اينطور كه خردش كنند. تازه قبل از اينها خیلی لاغر بود. و هميشه التماس مى كرد دنبال اينها نرود. دكتر كه مرد خيالش راحت شد. هميشه كابوس مردنش با او بود. فكر مى كرد خودش هم اينطور مى ميرد. و همه مى فهمند. كه او آن كار مهم را انجام داده... دخترش مي گفت: … Glorious با شمع ها و چراغ ها...اما حالا فقط برايش كتابها مانده بودند كه هرازگاهى روزهاى تعطيل مى آمد مغازه كركره ها را مى كشيد ونگاهى به شان مى انداخت. انگا ر برايش لازم بودند. دخترش داشت مى گفت: نمى خواهى بپذيرى. اين يك عمر است.زنش فكر مى كرد همه شان را سوزانده. نسوزانده بودشان اما انگار آن باريكه نورکه از زیر در پیدا بود آتش بود. گرمش شده بود و واقعن دلش مى خواست تف بياندازد. گفت: من اشتباه نكردم. دخترش اينجا چيزى گفته بود. يا داشت مى گفت كه اگر توى دهانش خاك نبود حتمن لبخند می زد . بعد هم مى رفت جلو و بغلش مى كرد. فكر مى كرد قبولش دارد. يا قبولش داشته است كه جان كنده. وقتى كه خوابيده بود و اخم مى كرد مى آمد نگاهش مى كرد.اخمش را خيلى دوست داشت . گفته بود يا داشت مى گفت: همين اخمت دلمو مى سوزونه. همين اخمت مى گه ... ديگر ذهنش يارى نمى كرد. دوباره سعى كرد بلند شود واز زير در دو لنگه و الوارها خودش را بكشاند بيرون. اگر دهنش پر از خاك نباشد روى زمين تف بياندازد و بگويد از فردا شاگرد نيمه خلش جلال آن در و تخته ها را براى هميشه از جلوى صندوقچه بردارد. هيچ كس ديگر آن كتابها را نمى ديد. هيچ كس ديگر آن كتابها را به ياد نمى آورد. دخترش هم هميشه همين را مى گفت. حالا به ياد آورد. و سعى كرد بلند شود. نتوانست. بايد منتظر مى ماند. يك نفر آن سالها همين راگفته بود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:19 توسط سیما رحیمی |
|
|
باد آمد و تو را با ملافه های درازی برد که هنوز بوی خواب می دادند روی ایوان رفته ی جایت را نگاه می کردم رفته ی پاهایت که این آخری ها ورم کرده بودند کبود و ورم کرده مثل ابرها و در سکوت از نرده های ایوان بالا می رفتند... پاهای تو گریه می کردند و غروب روی پنجه های خشک چنارها می رفت شب روی پنجه های خشک چنارها می رفت و صبح روی پنجه های خشک چنارها می رفت رفته ی جایت ماند خیسی پاهای ابری ات روی زنگار نرده ها و کلاغی که روزی سه بار روی هره ی ایوان ما می خواند: باد آمد و تو را با ملافه های دراز ی برد که هنوز بوی خواب می دادند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:59 توسط سیما رحیمی |
|
|
چرخ فرغون با هر تكان روي آسفالت ناصاف كوچه جير جير مي كرد. با هر دو دست محكم دسته هايش را گرفته بود و چادرش را با دندان نگه داشته بود. اين دفعه ي چندم بود كه مي آمدند. اسباب و اثاثيه ي درشت را بعد از تاريكي و با عجله با يك وانت بار كرايه اي فرستاده بود و حالا تا صبح نشده خرده ريز ها را كه توي حياط و روي تل گل آلود برف توده شده بودند با حوصله و به ترتيب توي فرغون مي چيد و راه مي افتاد. بچه ها، خواب آلوده و خسته، هر كدام يك طرفش راه مي رفتند. بچه ي كوچك تر چادرش را چسبيده بود. هر بار سر كوچه كه مي رسيدند نگه مي داشت. چادرش را كه تقريبن افتاده بود روي شانه ها روي موهاي لخت سياهش مي كشيد و با چشم به در نيمه باز آهني اشاره مي كرد: "اوناها. بينين. ديگه تموم شد." بچه ي بزرگ تر پرسيد: "چند بار ديگه بايد بيايم مامان؟" جير جير چرخ را دوباره راه انداخت. از گوشه ي چشم نگاه كرد. ماه افتاده بود توي جوي آبي كه از كنار پياده روي كوچه ي دوم رد مي شد و بچه ي كوچك تر تقريبن خواب رفته بود. سرش روي شانه اش آويزان بود و دنباله ي چادر توي دستش مشت شده بود. گذاشت چادرش بيفتد روي شانه ها وبا صداي بم طوري كه سعي مي كرد زياد بلند نباشد خواند: "چراغ ِخونه ي بابا.. عزيز دردونه ي بابا.." دفعه ي قبل هم همين را خوانده بود. هر دفعه نزديك در كه مي رسيدند تا سايه ي چمباتمه زده پشت منبع نفت كنار ديوار را كه چيزي مثل سيگار بلندي به لب داشت نديد بگيرند چيزي، هر چيز كه يادش بود براي بچه ها مي خواند. بعد رسيده نرسيده با پنجه ي پا ي سفت شده از سرما در آهني بزرگ را هل مي داد تو. فكر كرد صداي باز و بسته شدن پنجره اي را شنيده. از وقتي كه راه افتاده بودند هيچ پنجره اي باز نشده بود. و هر بار يكي از بچه ها خواسته بود چيزي بپرسد سنگيني بار را انداخته بود روي دست چپش تا انگشت سبابه ي دست راست را فشار بدهد روي لب هاي قلوه اي پُرش. دهنش طعم تلخ چادر مي داد و گوشه ي چادر توي دهن خيس و سنگين بود. به در كه رسيدند يك لحظه صداي چرخ هم ايستاد. مرد، دراز و تكيده، همانجا يك وري به منبع نفت كنار ديوار تكيه داده بود و نور چراغ برق پيچ كوچه از پشت نوك سبيل هاي بورش را روشن مي كرد. حس كرد حالش به هم مي خورد. انگار بوي نفت توي صورتش مي زد. قبل از اينكه بالا بياورد در آهني نيمه باز را با نوك دمپايي جلو بسته اش باز كرد و هيكل درشت و پُرش را با چرخ و بچه ها هل داد تو. جيرجير چرخ توي كومه ي برف سفت شده كه اسباب و اثاثيه ي تازه اطرافش پراكنده بود خاموش شد. بچه ها را با خودش نشاند پاي چاهك حياط. داشت عق مي زد. با رنگ پريده توي تاريكي به بچه ها نگاه كرد و گفت: "اصلن نترسيد يه دورديگه مونده." بعد با دست هاي زبر بزرگش سرشان را چسباند به سينه اش. گفت: " نترسيد. خودم بقيشو ميارم."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:42 توسط سیما رحیمی |
|
|
و همچنين
بهترين پاداش ها
از آن ِ كسي است
كه خواستار روشنايي است
و به ديگران روشنايي بخشد... زرتشت- گات ها- سروده ي هشتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:56 توسط سیما رحیمی |
|
|
El paso de la Siguiriya Federico Garcia Lorca Entre mariposas negras, va una muchacha morena Junto a una blanca serpiente de niebla. Tierra de luz, Cielo de tierra. Va encadenada al temblor de un ritmo que nunca llega; Tiene el corazo'n de plata y un puñal en la diestra. ¿A do'nde vas, Siguiriya, con un ritmo sin cabeza? ¿Que luna recogera' tu dolor de cal y adelfa? Tierra de luz, Cielo de tierra. گذر ِ سي گوييريا فِدِريكو گارسيا لوركا از ميان پروانه هاي سياه همكنار ِمار ِ سپيد ِ مه مي گذرد دختركي سبزه سيما. دنيا نور است آسمان دنيا. با لرزه ي آهنگي كه كافي نيست اش هرگز در زنجير مي گذرد دختر قلبي نقره اي دارد و در دست ِ راست ِ خود خنجر. با ضرباهنگ و بي سر كجا مي روي سي گوييريا؟ كدام ماه آرام مي كند درد ِآهك و خر زهره ي تو را؟ دنيا نور است آسمان دنيا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:57 توسط سیما رحیمی |
|
|
Hangman Gunnar Ekelof What will you do with my arms? Hack off this one Hack off the other My eyes look at you You have raped me I don’t remember it I thought only that it was strange Now you are going to hack of my feet first one and then the other And you see that my eyes live Hack a little higher on the thigh you see my eyes are still alive Well What do you say, hangman dose this give you pleasure? جلاد گونار اكلوف چه مي كني با دست هايم؟ اين را بزن بعد هم يكي ديگر چشمانم نگاهت مي كنند. احساسي عجيب دارم و جز آن چيزي به ياد نمي آورم از تجاوز تو حالا كه پاهايم را مي بري به ترتيب و مي بيني نگاهت مي كنند چشمهايم. محكم تر مي زني به آنچه كه مانده چشمان من اما هنوز هم زنده... خوب حالا تو بگو جلاد كيفور شده اي نه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:17 توسط سیما رحیمی |
|
|
خانه با تمام اثاثیه اش، همه کتاب هایم، و من با همه غرورم در چشم های او جا می شد. وقتی به دنیا آمد در کف دو دستم جا می شد و بازهم همه ی اینها توي چشم هایش جا می شد.با موهای نرم ِکاکلی. خرمایی. سفید. وقتی به یک جا خیره می شد دلم می خواست بگویم چقدر خوشحالم دخترم. آی سیما سیما. همیشه بچه های آدم زود از پیش آدم می روند. اصلا نمی فهمی کی. من که دلم نیامد شوهرش بدهم. با آن چشم ها همه چیز را توي خودش جا می داد و معلوم بود گلایه دارد که دنیا چقدر کوچک است. این را هنوز توی عکس های سه چهار سالگی اش می بینم و نمی دانم حالا چه شکلی است. شکل من است. شکل من که همیشه می گفتم – هنوز هم می گویم – اگر صفیه و بچه ها نبودند می رفتم توی یک مزرعه توی شمال زندگی می کردم. تحمل اینجا را ندارم. اهل کتاب بودن کافی نیست. شاید هم به خاطر آن است که قیافه ی دکتر با آن عینکش که وقتی تیر خورد خورد به دیوار و خرد شد هنوز جلوی چشمم است. بغل دست من بود. چرا من این همه بچه دارم؟ سیما بزرگ شد و رفت. سمانه و سارا رفته اند دانشگاه. خودم گذاشتم شان یزد و وقتی که برگشتم انقدر دلم گرفته بود که گفتم خوب شد نیامدی صفیه. حالا هم رفته دبیرستان بابک. انجمن اولیا. من هم هر روز می روم سر کار و برمی گردم. برگشتنی میوه می خرم و هندوانه و چیزهای دیگر و دستم همیشه پر است. بعضی وقتها با همان بلرسوت آبی ام می آیم تو. چشم هایم پشت عینک درشت است و لبهایم خوش فرم روی هم افتاده. - چقدر خوشگل شدی بابا. شاید چون تو شبیه من بودی. وقتی که نیستی می نشینم توی هشتی و سیگار می کشم. یادم می آید که توی دستم جا می شدی ای موش! هندوانه را پاره می کنم. سفید بود ولی شیرین. چرا دیگر از تو خبری نیست؟ " ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی." دادم این را بالای شومینه کندند. هفته ای یک بار نوبت یکیشان است که پاکش کنند. گفتم بعد ازمن کتابخانه ام مال شماست و از بین آنها فقط چشم های سیما برق زد و دیدم که همه ی هستی کوچک مان توي آن ها جا می شود. انقدر که بقیه اش نومیدانه خالی است. چرا چشم های این یکی انقدر درشت شد؟ وقتی که ناراحتم هی سیگار می کشم. خودم هم نمی دانم از چی ناراحتم. شاید از این که فکر می کردم هستی بچه هایم هم مثل خودم کامل است. نمی خواستم آن سفیدی خالی را پر کنم. زمین و خانه و ماشین را به نصف قیمت به همقطار بفروش. صفیه می گوید اقلا یک انگشتر برای من بخر. "غلام همت آنم که زیر چرخ کبود..." حالا که نیست غرغر کند صدای شجریان را می برم بالا. اما دلم برایش تنگ است. می گویم ناراحت نیستم. گو این که همه شان بزرگ شدند و رفتند. هیچ کس گریه ی مرا ندیده اما وقتی که هیچ کس نیست می گریم. یاد همه شان می افتم وقتی که توی دست هایم جا می شدند. و وقتی که سیما جهشی خواند، و وقتی که همه ی جایزه ها را برد، و وقتی که اولین نقاشی اش آبستره بود، و وقتی که هشت سالش بود که کلیدر را خواند، همه جا گفتم این هم دختر من است. کاش اضافه می کردم حتا اگر مثل سمانه و سارا ریاضی نخواند فلسفه بخواند. شعر بخواند آواز بخواند. بگذارید نفس بکشد. گلم ای وای گلم ای...کاش اضافه می کردم حتا اگر ابروهایش به نازکی یک نخ باشند و چشم ها ریمل کشیده. حتا اگر توی هومنوس اسکولان سوئد از بی کسی و فقر جلوی خارجی ها گریه کند. - سیما چرا گریه می کنی بابا؟ بعضی وقت ها خواب می بینم که مرده. همانجا توی سوئد مرده. خواب می بینم که دیگرهیچ کدام شان نمی آیند. از پشت میز سنگی غبار گرفته به شب نگاه می کنم. نمی توانم تکان بخورم. چه سخت است ندیدن تان. ناخن کشید ه ام را که باز کردم حتا صفیه هم طاقت نیاورد. اما سیما ماند. آمد جلو نگاهش کرد. ترسیدم بچه هایم دیگر دست ناقصم را نخواهند. با خنده ای که توی عکس های یک سالگی اش است گفت: اصلا چیزی نشده بابا! می گویم فقط سیما نگاهم کرد. پس حالا حتما مرده که نمی آید. حتما ولی توی سوئد او را کشته. به جرم اینکه ابرویش مثل نخ نازک بود. گفتم این ابرو نخی دختر من است. چطوری حالیت کنم ولی؟ گفتم تو نابرادری. نمی شنود. نمی بیند. مشتم به صورتش نمی خورد. مثل کتیبه ای در تخت جمشید زیر خاک ها افتاده باشی و منتظر. و ندانی که بچه هایت کجا مرده اند. عابرین می آیند و می روند و تو در هاله ای از ابهام فرورفته ای. هیچ کدامشان دیگر نمی آیند. هر چه میوه و هندوانه بخرم نمی آیند. هرچه پشت میز سنگی بنشینم نمی آیند. کتیبه ي بالای شومینه را با شیشه پاک کن بشور کتیبه ی بالای قبر را با اشک. چرا من این همه بچه دارم که همیشه دلم تنگ است؟ دختر بالا بلندی آمده اینجا. انقدر لاغر است که توی دست های آن وقتی ام جا می شود. گل سرخی به نقش فروهر انداخت. چشم ها درشت، موهای کاکلی اش سفید. جوری نشسته که مش خدیجه می نشست. انگار دیگر نمی تواند بلند شود. ابروهایش مثل نخ نازک بود. استخوان های خاک شده ام توی چشم هایش جا شد و باز خالی بود. نه این که شناختم اش نه! این را از روی عادت به هر دختری که اینجا گریه می کند می گویم. می گویم سیما! چرا گریه می کنی بابا؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:22 توسط سیما رحیمی |
|
|
رو ي جاي خالي پاها درپالتوام نفس كشيدم نشستم روي پل ِكارل گوستاو بدون اينكه تو باشي وقتي كه برف مي آمد. ماهيچه ام بوي خون يخزده مي داد نرده ها آب مي شد در بخاري كه از قطار ِزير پل بلند شده بود به نرده تكيه مي دادم هرروز گم شده بودم در نقطه ي ريل ها و جايي دور بدون اينكه تو باشي وقتي كه برف مي آمد وقتي كه برف مي آمد، يخ زد بوي موهايم بالا رفت از گلويم برف در پالتوام مردم بدون اينكه تو باشي وقتي كه برف مي آمد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:9 توسط سیما رحیمی |
|
|
مدت ها از وقتي كه تماشاي رقص فيونا و مي مي درماه ِتلخ به گريه ام انداخته مي گذرد. حالا ترانسيلوانيا را ديده ام. نمي خواهم درباره ی این فیلم آخری، درباره ي شگفتي اش و دستكم حالا چيزی بنويسم. مي خواهم از رقص بنويسم.از يگانگي اندوه تن و دنيا. از جنونی كه توي تكان دست و بازو هاست. رقص ِ فرشته ی فیلم ترانسیلوانیا( این اسمی است که من دوست دارم به آن زن بدهم) از دید من ادامه ی بی منطق رقص تلخ می می و فیونا ست.اپیزود دومی برای فیلم ِکوتاه رقص: رومن پولانسکی. دوستی که بعد از آن گریه ی طولانی به اش زنگ زدم( یا او به من زنگ زد. نمی دانم) علت گریه ام را نمی فهمید. به نظرش ماه تلخ فیلمی درباره ی حرص و طمع بود. (این را اتفاقن اسکارهم درصحنه ی پایانی فیلم می گوید) . بعدها که دوباره و بارها ماه تلخ را دیدم فهمیدم که آن دوست پشت سکوت و بهتش از گریه ی من فکر دیگری هم کرده . مطمئنن همان فکری که خود پولانسکی موقع ساختن ماه تلخ می کرد: فیونا و می می شبه ِهمنجنس گرایانه می رقصند. می رقصند که به نایجل و حتا اسکار بگویند آن که تو را فریب داد من را هم فریب داده. آن که به خاطرش به من خیانت کردی ، به خاطر ِهمین او به تو خیانت می کنم. این احتمالن همان چیزی است که کارگردان خواسته نشان بدهد. اما من فکر می کنم اینجا دور از چشم پولانسکی و همه اتفاق ِ عظیم دیگری هم افتاده. من رقصیدن را دوست دارم. تقریبن هیچ وقت نشده موسیقی بشنوم و احساس نکنم چیزی جایی در اعماق روحم موج برداشته و دارد مثل خیزاب بلند می شود. در خانواده ای بزرگ شده ام که تقریبن همه ی زن هایش می رقصیدند. در غم و شادی، موقع دیدن هم یا خداحافظی می رقصیدند و گاهی میان رقص همدیگر را بغل می کردند و گریه می کردند. زن های خانواده ی ما زبان تن را بلد بودند. بلد بودند که چطور اندوه شان را شکل ببخشند و با ستون بدن ها در هوا، مثل اسلیمی یا گل های فرش ترسیمش کنند و رها شوند از بارش. بعد از این که ماه تلخ را دیدم فهمیدم فقط خاله ها و مادربزرگان دور من نبودند که این کار را می کردند. زن ها ی همه دنیا همیشه اندوه شان را رقصیده اند. زن میوه ی اندوه است. شیرین و تلخ. و در تمام طول تاریخ، محکومیت، تحقیر، و احساسات رقیق زنانه یادش داده اندوه و عشقش را شیرین و تلخ برقصد. اما چیزی که در ماه تلخ اتفاق می افتد باز فرای اینهاست.چیزی که آن رقص ِ تلخ را شکوهمند می کند البته به اشتراک گذاشتن اندوه فیونا و می می است از بی عشقی و خیانت. در آن دست و پاهای ظریف رنجی موج می شود که عمرش از فیونا، می می و ماه تلخ بیشتر است. عمرش به اندازه ی دنیاست. درهمه جای دنیا هست. در ترانسیلوانیا هم هست. وقتی که فرشته ی شکوهمندش، آن طور جنون زده از عشق می رقصد. اما رقص ماه تلخ جز شکوه سهمی هم از نقطه ای آنچنان تراژیک دارد که می شود به خاطرش گریه کرد. چیزی که مطمئنم مادربزرگان دورم هم تمام تاریخ را به خاطر آن رقصیده اند. وقتی که با شلیته های پرچین روبروی هم می ایستادند و( آن طور که زن های ایرانی می رقصند) سعی می کردند کوچکترین اجزاء حرکات همدیگر را تقلید کنند، در ناخودآگاهشان حسی از مبارزه جویی بوده. تلاشی دردآلود برای بیدار کردن همه ی زیبایی های خفته . تلاشی دردآلود برای زیباتر بودن از آینه ای که مقابلت رفتارت را تکثیر می کرده. و تلاشی دردآلود برای یکی شدن بیشتر با زیبایی ِخداوند( در آیین های باستان رقص طریق ِنیایش بوده).
برای اندوه زنی دیگر که مقابل شان رقصیده می رقصند. برای عشق می رقصند. و همیشه، بی آنکه بدانند برای مبارزه جویی با آنی که مثل خودشان مستوجب عشق است می رقصند. همدردی و مبارزه جویی پارادوکسی تراژیک است. همان دو چیزی است که فیونا و می می به خاطرش رقصیدند. و همان دو چیزی است که من، در صحنه ی رقص آنها بخاطرش گریه کردم. ... من رقصیدن را دوست دارم. از خاندان ِ دوری هستم و دلم می خواهد یک روز با همه ی زن های دنیا بخاطر عشق، بخاطر اندوه، و در ناخودآگاهم به خاطر تلاش دردآلودی برای بیدار تر کردن زیبایی های خفته برقصم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:24 توسط سیما رحیمی |
|
|
MARSKVÄLL Harry Martinson Vårvinterafton och tö. Pojkarna ha tänt en snölykta. För den som for förbi i rasslande kvällståget skall den stå som ett rött minne i tidernas grå, ropande, ropande ur risiga skogar i tö. Och aldrig kom resanden hem, men i lykta och stund låg hans liv. شب ِ ماه ِ مارس هري مارتينسن در غروب بهار و اعتدال هوا بچه ها فانوسي برفي گيراندند براي آن كه در قطار ِنالان ِ شب از راه مي آمد ياد پوسيده اي در گذروقت جاري ماند. لرزان در هواي بهار از ميان شاليزار... مسافر هرگز به خانه بازنگشت اما زندگي اش در فانوس و در لحظه باقي ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:16 توسط سیما رحیمی |
|
|
Bild I Hösten Göran Sonnevi Hur hösten långsamt mognar, Och solljus Tungt skimrar i mörka löv. Där står träden Väntande, fulla av tid. Inifrån Lyser lykt klara, hängande frukter- Och ingenstans öppenhet, slutenhet.
عکس در پاییز یوران سونه وی
چه آرام می رسد پاییز و چه سنگین آفتاب بر برگ های تیره می درخشد درخت آنجاست صبور و پربار از وقت. از درون نورها چون میوه های ِمعلق ِ روشن- و در هیچ کجا نه بستگی است نه گشایش.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:5 توسط سیما رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
متن همیشه مسافر است Searchlight Phoenix سورئالیست مهدیه عباس پور انجمن حمایت از کودکان کار مريم روزهاي من احسان عابدي گاو خوني عباس معروفی |
|
RSS
|